دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
به خاک پاکم کنید چندی فغان و غوغا پس از هلاکمکه شاید آن شوخ که یک ره آرد پی تماشا گذر به خاکم
در هجر تو پروای دل زار ندارممن در غم خویشم به کسی کار ندارم
پیش از این باری اگر در بزم یاری داشتمبر دل از رشک رقیبان نیز یاری داشتم
کجا اندیشه از چشم بد ایام میکردم؟در ایامی که در میخانه می در جام میکردم
چه غم که ریخته شد بال و پر ز سنگ توامکه بی نیاز زبال از پر خدنگ توام
نیم جانی بود تا جا بود در میخانهامپر نشد پیمانه تا خالی نشد پیمانهام
کی شکایت از دل بی رحم دلبر داشتم؟گر چو او من هم دلی از سنگ در بر داشتم
گله تا حشر اگر زیار کنمشرح یک شمه از هزار کنم
مپندار نا شادی یار دارمیک امشب که با او دلی شاد دارم
باز بر درگهت ای مایهٔ ناز آمدهامخشمگین رفته به صد عجز و نیاز آمدهام
هرگز نیافت کس اثری در ترانهامجز اینکه سوخت خار و خس آشیانهام
گرچه در باغ سر کوی تو ای گل خارمتا به کوی توام از باغ جنان بیزارم
گفتم از وصلش علاج درد روزافزون کنمروز وصلش دردم افزون شد ندانم چون کنم؟!
عمری امید وفا و مهر از آن دل داشتمخویش را خرسند از این فکر باطل داشتم
به زیر تیغ از بس جان خود قابل نمیبینمز شرم جان ناقابل سوی قاتل نمیبینم
چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردمحدیث زلف دراز تو مختصر کردم
پیغام تو را گر همه دل بود بریدمیک بار نگفتم که ندامت نکشیدم
چون نیست بدل قوت فریاد گرفتمدر رهگذرش جا ز پی داد گرفتم
کشم ار جور از او باز وفا میخواهمبین چهها میکشم از یار و چهها میخواهم
جز خانه ی دل منزل جانانه ندانمکس را بجز او صاحب این خانه ندانم
چه غم گر در برش مهر خموشی بر دهن دارمکه با او در میان از هر نگاهی صد سخن دارم
با خیالت به مراد دل خود در سخنمآه اگر چرخ جفا پیشه بداند که منم
تا برده سیه کاری زلف تو زراهمپیداست که چون میگذرد روز سیاهم
گر قصه ای از زلف چو چوگان تو آرمسرها همه چون گوی به میدان تو آرم