دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
به روی غیر چو نگذاریم که در بندمزآستان توام به که رخت بر بندم
در خیال تو به افتاده است دل از بادهامزین سبب از چشمت ای پیر مغان افتادهام
پنهان ز مدعی به کناری گرفتهایمآن زلف بیقرار و قراری گرفتهایم
امید مهر به هر کس که بود جز تو گسستمبه صد امید وفائی که دل به مهر تو بستم
دل شد از دست و به راه طلبش آنچه دویدمغیر ناکامی و رنج و غم و اندوه ندیدم
از دست دادخواه اگر این است آه منآه ار به داد من نرسد داد خواه من
کاش اکنون که به کوی تو بود منزل منبود بر پای من این بند که دارد دل من
چندید عتاب و ناز نخواهد هلاک مناز یک نگه به باد توان داد خاک من
رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یارانسیه کردند روز عالمی را آن سیه کاران
نرسد تیر تو بر پیکر منهست گوئی به خدنگت پر من
گل گلزار گر از آب وگل آید بیرونگل مهر تو ز گلزار دل آید بیرون
آه که آخر نماند ای بت دمساز منحسن بدانجام تو عشق خوش آغاز من
با جفا جوی او مشکل شود دمساز منور کسی از عاشقان با وی بسازد باز من
مدعی را کرد یار خویشتنتا کنم من فکر کار خویشتن
همین تا از نگاهی بیقرارم میتوان کردنز وصل خویش فکری هم به حالم میتوان کردن
به زلف او همه دلهای دل فگاران بینبه بی قرار دگر جای بی قراران بین
ز خاک کویش ای دل گاهگاهی دیده روشن کنوگر ز آن هم نهای خرسند یاد از حسرت من کن
کس نگفت ای دل به این لیلی و شان نظاره کنهمچو مجنون خویش را بر کوه و دشت آواره کن
چند خونش رود از دیدهٔ نمناک برون؟کاش از سینه رود این دل صد چاک برون
بندد دل ار چنین خم مشکین کمند اوای صید دل مجوی خلاصی ز بند او
از اشک عاشقان که نماید به کوی توگیرم که باد خاک من آرد به سوی تو
مقصود دو مدعای من آمد جفای تونبود رضای مدعی از مدعای تو
غافل است آن که از دلم دل اوگوبیندیش ز آه غافل او
هر که کند منع من از روی توکاش به بیند رخ نیکوی تو