دفتر شعر
۳۱۵ شعر در این دفتر
شبهای هجر خواب به چشم پر آب کو؟یا خواب بخت چشم مرا بخت خواب کو؟
گفتم: به دل شکیب تو حسرت نصیب کو؟گفتا: به درد عشق نکویان شکیب کو؟
در دام صیاد ای فلک یا ذوق فریادم مدهیا آن که از فریاد من رحمی به صیادم مده
کردی به اشتباه کسی سوی من نگاهمن هم از آن نگاه فتادم در اشتباه
دردا که وفا در این زمانهاز اهل زمان بود فسانه
به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان ماندهبه دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده
یاری از یار من و چرخ ستمکار مخواهیاری از چرخ اگر خواستی از یار مخواه
نمیدانم کسی در کوی او دارد گذر یا نهاگر دارد گذر از حال دل دارد خبر یا نه
ز آن روی جان بخش ز آن قد دلخواهجان و دل من درناله و آه
از او به یاری بختم امید غمخواریولی دریغ که بختم نمی کند یاری
غم عشق تو را دلهای ویران خانه بایستیکه آن گنج است و جای گنج در ویرانه بایستی
ای صافتر تو را ز هر آئینه سینهایآرد مگر در آینه رویت قرینهای
آن کز دل خود ندیده باشیرحم است اگر شنیده باشی
با رقیب ای سست پیمان نرد الفت باختیتا مرا در ششدر رشک رقیب انداختی
یار من یار کسی گشته و دلدار کسیچه شدی گر نشدی یار کسی یار کسی
کس ای نا مهربان یاران جانیکشد آنگه به جرم مهربانی
که گفت مشک سیه را قرین ماه کنی؟چو خال عارض خود روز من سیاه کنی
هر ساعت الفتی است تو را با جماعتیآخر از آن جماعتم انگار ساعتی
خضر آب زندگی خواست من وصل یار جانیکاین عیش جاودان به زآن عمر جاودانی
مکن تکیه زنهار تا میتوانیبه عهد جوانان به عهد جوانی
جاودان داریم در ساغر شراب زندگیمن ز صهبای محبت خضر از آب زندگی
از جور او مگر شب هجران شکایتیگوید کسی که این دو ندارد نهایتی
سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهیکه سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی
یک ره به چشمم آن پری ناید به صد افسونگریبا آنکه گاهی ار فسون آید به چشم کس پری