دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
سرو نازی سرو نازی سرو نازهست ما را بر قد سروت نیاز
آن سرو راست را که همی پرورم به نازاز آب دیده، چون بودم بر قدش نیاز
فغان و داد ازین روزگار سِفله نوازکه دارد اهل مروّت بدین صفت به نیاز
به دست دل نیفتاده چو تو حوریوشی هرگزسهی سرو دلارامی نگاری سرکشی هرگز
تا چند کِشیم از جگر این آه جگرسوزتا چند خوریم از ستمت تیغ جگردوز
دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروزآتشم از غم تو در دل و جانست امروز
جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوزاگرچه درد فرستادم او دواست هنوز
روی او صبح من و ماه تمامست هنوززلف شبرنگ بتم مایه شامست هنوز
بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوزمهر روی تو بدان مهر و نشانست هنوز
در فراقش رود خون از دیده میبارم هنوزوان ستمگر مینگوید ترک آزارم هنوز
دیگر چه فتنه میکند این باد مشک بیزگر عاقلی دلا به سوی بوستان گریز
نیاز من به رخ خود مکن ز خویش قیاسمرا به دیدهٔ اخلاص و بندگی بشناس
مریز خون دل خلق را نگارا بسمکن برین دل مسکین جفا خدا را بس
بیا که در دو جهان غیر تو ندارم کسدل حزین مرا بی تو از دو عالم بس
نمیباید مرا منّت ز هر کسکه روزی ده تویی در عالم و بس
چون من ندارم جز تو کس جز تو ندارم هیچکسفریاد خوانم بر درت آخر به فریادم برس
صبا برو ز بر من مقام یار بپرسبه لطف مسکن و مأوای آن نگار بپرس
آنچنانم ز غم عشق تو حیران که مپرسواله و شیفته و خستهٔ هجران که مپرس
دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترسزینهار از تف آه من غمخوار بترس
جانا به جان تو که به فریاد ما برسوز آه سوزناک جگر خستگان بترس
ای دل خسته برو بر در آن یار مترسور چو خاک رهت آن دوست کند خوار مترس
ما در میان عاشقان عشق خدا داریم و بسآن دل نباشد کاو بود خالی ز یادش یک نفس
ما را بجز خیال تو کس نیست هم نفسبی تو نمیتوان که برآریم یک نفس
ای مرا خیل خیالت هم نفسجز خیالت خود نمیخواهیم کس