دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
اگر به خلق نماید رخ جهان آراشهزار جان گرامی کنند اندر پاش
صبا از رخ بکش یک دم نقابشکه تا بینم رخ چون آفتابش
چون صبا آورد از زلفش نسیمی روح بخشای دل بیچاره جان را بر نسیم او ببخش
یارب دل محنت زدهام را خبری بخشوز دیدهٔ صاحب نظرانم نظری بخش
دل ربود از من و در دست بلا افکندشدر غم هجر خدا را که چنین مپسندش
نگار مهوش ما را که نیست مانندشچه بودی ار برسیدی به عهد پیوندش
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمشگر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
دلم بر آتشست از لعل نوششبدان تا که بیابم پای بوسش
که دید شکل هلالی چو ابروی طاقشکه دید آن رخ زیبا که نیست مشتاقش
نگار چابکِ مهروی مهوشبت سیمین عذار شوخ سرکش
در باغ خرامید شبی آن بت مهوشبا غمزهٔ چون ناوک و ابروی کمانکش
چند ز دیده خون دل بر رخ جان چکانمشچند فغان ز عشق تو تا به فلک رسانمش
آه ازین شب که نیست پایانشوای دردی که نیست درمانش
خوشست درد که باشد امید درمانشخوشا سری که نباشد به عشق سامانش
مراست درد فراقی که نیست درمانششبیست شدّت هجران که نیست پایانش
اگرچه یاد نیاید به سالها ز منشهزار جان گرامی فدای جان و تنش
صبحدم آورد بویی سویم از پیراهنشراست گویم آب حیوان میچکد از دامنش
گر زنم آهی بسوزم خرمنشای مسلمانان بگویید از منش
ز مهرویان بود گویا وفا خوشکه نبود از نکورویان جفا خوش
در فراقت من نکردم خواب خوشبی لبت هرگز نخوردم آب خوش
ای دل ما را به دردت حال خوشکردهای کار مرا پامال خوش
بیا تا در برت گیرم چو جان خوشدهم در پای تو جانا روان خوش
چو خندد صبحدم گل در چمن خوشنماید چون رخت در چشم من خوش
بیا که دیدهٔ من دید دوش خوابی خوشبرآمده به شب تیره آفتابی خوش