دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
آمد نسیم صبحدم وز یار میآرد خبریاری که گر بینیش رو خیره شود در وی بصر
ای دل پر درد بر امّید درمان غم مخوردررسد تشریف روز وصل جانان غم مخور
ای دل ار سرگشتهای از جور دوران غم مخورباشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور
ای به خوبی تو در جهان مشهوراز رخت چشم زخم بادا دور
بردی دل من به چشم مخمورای چشم بدان ز چشم بد دور
بیچاره دل به درد تو تا کی بود صبورجان را تو قوّتی و دلم را تویی سرور
درافتادم به عشق او ز تقدیرمسلمانان مسلمانان چه تدبیر
ای مسلمانان بتی دارم به غایت دلپذیرچابک و رعنا و چست و نازنین و دلپذیر
نکهت خطّست یا بوی بنفشه یا عبیریا نسیم زلف دلدارم که باشد دلپذیر
کیست به عالم مرا غیر غمت دستگیرای بت نامهربان هان ز غمم دست گیر
دلم از درد فراق تو به جان آمد بازجانم از شوق وصالت به فغان آمد باز
آخر نظری کن به من ای سرو روان بازهرچند که آید همه از سرو روان ناز
هست چون زلف بتانم هوس عمر درازتا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز
سروی به خون دیده بپروردمش به نازبرداشت از سر من بیچاره سایه باز
ای که دل بردهای ز دستم بازبه چه از ما نظر گرفتی باز
صبا با گل بگو از من دگر بازبه بستان آمدی با برگ و با ساز
به یاد آمدم آن جوانی و نازکه کردیم با دلبران طناز
در بوستان حسن بگفتم به سرو نازپیش قدش تو بیش به بالای خود مناز
ای تو چون محمود و من در بندگی همچون ایازبی نیاز از خلق و خلقی را به دیدارت نیاز
صبا مرا به جهان نیست جز تو محرم رازمرا به روی نگارین خویش هست نیاز