دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
دل به جان آمد ز دست جور یارغم نخوردم یک زمان آن غمگسار
بس که کردم در فراق روی جانان انتظارکرد ما را در جدایی زار و حیران انتظار
ای ز شمشاد قد تو سرو بستان شرمساروی ز ماه روی تو خورشید تابان شرمسار
ای دل مجروح مهجور پریشان روزگارهمچو زلف دلبران پیوستهای در نور و نار
به جان آمد دلم از جور دلدارغمم افزون شد از اندوه غمخوار
فریاد و الغیاث ز بیداد روزگارکز دل ببرد صبرم و از دست رفت یار
تا چند به ما جفا کند یاروز خویشتنم جدا کند یار
خوش نسیمی میوزد در صبح از بوی بهارساقیا برخیز و زود آن بادهٔ گلگون بیار
خسته دلی بسته دل در سر زلفین یارطاقت صبرش نماند داد ز دست اختیار
صبا برو ز بر من به سوی آن دلداربپرسش از من مسکین خسته دل بسیار
ای صبحدم نسیم سر زلف تو بیاریا از من غریب پیامی ببر به یار
تو تا کی همچو سرو از ما کشی سرنیاری جز جفا از بهر ما بر
نام من در ورق عشق رخت نیست مگرکه ز حال من دلسوختهات نیست خبر
جانا گرت به جانب ما اوفتد گذربینی ز مهر خود که جهانیست بی خبر
در جهان غیر تو ای دوست ندارم دلبرکه تو را گفت که بیهوده ز یاران دل بر
عاشقان را نیست در کویت نظامی این بترصبح هجران تو را خود نیست شامی این بتر
گفتم چو باز آید مگر بر حالم اندازد نظرباز آمد و شد حال من از لطف او آشفتهتر
این شب تیره هجران به سر آید آخرواختر برج وبالم به در آید آخر
چه کنم درد دل خود به که گویم آخرمرهم ریش دلم را ز که جویم آخر
ای گشته دارالملک جان یغمای بغدادی پسرافکنده شوری در جهان غوغای بغدادی پسر
چون زلف سودایی شدم بر روی بغدادی پسرآشفته و سرگشتهام در کوی بغدادی پسر
منم چون گوی سرگردان به گرد کوی آن دلبرز تاب زلف چوگانوش که ما را میزند بر سر
عشقبازی با چنان یاری چه خوش باشد دگرور بود همچون تو دلداری چه خوش باشد دگر
از شراب وصل او مستم دگروز غم بیهوده وارستم دگر