دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
در سرابستان جان تا قد او بالا کشیدسیل چشمم در فراقش میل بر دریا کشید
آنچه دل حزین من از جور او کشیدنه دیده دیده باشد و نه گوش کس شنید
ای عکس طلعت تو فروغ جمال عیدابروی تست در نظر ما هلال عید
گفتهام درس ثنای تو ز جان در شب عیدگرچه از دولت وصل تو بعیدیم به عید
چه چاره چون که دل از وی به کام دل نرسیدزلال لعل لب او به کام دل نچکید
به صد امید درآمد دلم به کوی امیدبداد جان عزیز و ندید روی امید
ای دوستان ای دوستان آخر مرا یاری کنیدافتادهام در بحر غم یکباره غمخواری کنید
ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آرمژدهای زآن گل سیراب به سوی چمن آر
ای بر دلم از فراق صد بارناگشته به وصل شاد یک بار
من از جام غمت مستم دگر بارز دست عقل وارستم دگر بار
در دیده خیال تو نگاریم دگر باربر یاد لبت عمر گذاریم دگر بار
در حسرت آن چهره و روییم دگر بارآشفته روی تو چو موییم دگر بار
من مسکین نه دل دارم نه دلداربه دل دارم ز دلدارم بسی بار
چو چشمانت منم پیوسته بیماربه محراب دو ابرویت گرفتار
کس ندیدهست سرو در رفتارنشنیدیم ماه در گفتار
گر آید نسیمی ز سوی نگارکنم جان و دل بر نسیمش نثار
در جار چمن گلست بر باربی رنج رقیب و زحمت خار
فراقت بر دلم بار آورد بارگل بختم همه خار آورد خار
ای دوست ما به دست تو دادیم اختیارما را نزار و زار خدا را روا مدار
نهاد ملک دلم بر غم رخ تو مدارچو زلف خویش دلم بیش ازین شکسته مدار
با ما چو وفا نمیکند یاراو را به مراد خویش بگذار
مرا چون خاک راهت خوار مگذارتویی یارم مرا بی یار مگذار
عاشق گل کی خورد غم از سلحداران خارخاصّه آن کس کش نباشد بی رخت صبر و قرار
بی تکلّف خوشست بوی بهارنالهٔ بلبلان و بانگ هزار