دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
وقت آنست که دلبر ز جفا باز آیدبا من خسته دل سوخته دمساز آید
وقت آنست که گل باز به بستان آیدبلبل دلشده دیگر به گلستان آید
نگار من ز منش گرچه عار میآیدمرا به عشق رخش افتخار میآید
مگر صبا ز سر کوی یار میآیدکه بوی سنبل گیسوی یار میآید
بر دلم جز جفا نمیآیدوز تو بوی وفا نمیآید
بجز خیال تواَم در نظر نمیآیددمیم بیرخ جانان به سر نمیآید
درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمیآیدکه کام جان من هرگز ز لعلش برنمیآید
عقل با عشق برنمیآیدشب هجران به سر نمیآید
تو را به کون و مکان سر فرو نمیآیدمرا دلی که صبوری از او نمیآید
اگر نقاب بت من ز چهره بگشایدبسا دلی که به شوخی به غمزه برباید
مرا به صبحدمی گل به بار میبایدبه باغ، دامن و دست نگار میباید
چمن به صبحدمی چون به گل بیارایددماغ جان من از بوی آن بیاساید
عاقبت کار فروبسته خدا بگشایددر فتحی به من از روی صفا بگشاید
گر آفتاب تجلیش روی بنمایددلا یقین که تو را کار بسته بگشاید
مرا زین بیش درد دل نبایدوگر دردم دهی دیگر نشاید
مرا وصال رخت ای نگار میبایداگر مراد دل ما نمیدهی شاید
کردگارم مگر از غیب دری بگشایدرهی از لطف به کوی تو مرا بنماید
نصیب دشمنم بادا چنین عیدنپندارم چنین عیدی که کس دید
بیا غم از بر آن یار غمگسار رسیددعا بسی و ثناهای بی شمار رسید
جان من شکسته دل از غم تو به جان رسیدوز غم عشقت ای صنم کارد به استخوان رسید
از دست هجر تو دل تنگم به جان رسیدبس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید
شکر یزدان که مرا مژده جانان برسیدعاقبت درد مرا نوبت درمان برسید
عاقبت درد من خسته به پایان نرسیدسر سرگشتهام از وصل به سامان نرسید
دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسیدعهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید