دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
زین بیش با فراق تواَم ساختن نبودتدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود
یار ما را بیش از این با ما سر یاری نبوددر غم حال منش یک لحظه غمخواری نبود
تا دلم را کردهای مأوای خودمن ندارم در غمت پروای خود
گمان مبر که دلم از سر وفا برودوگر ز دوست به این خسته دل جفا برود
دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرودمُهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود
امید بود که یار از سر وفا نرودبه جان خسته دلان بیش ازین جفا نرود
سرو سیمینم به تنها میرودچون به تنها سوی صحرا میرود
از حال من نگار مرا گر خبر شودچون زلف خاطرش همه در یکدگر شود
هر دم از عشقت دلم خون میشودخون دل از دیده بیرون میشود
دل بر شب وصال تو رهبر نمیشودنقش خیال تو ز برابر نمیشود
ما را وصال دوست میسّر نمیشوددل جز به بوی زلف تو رهبر نمیشود
شب نیست کز غمت جگرم خون نمیشودوز راه دیدهام همه بیرون نمیشود
دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربوددر فراق خود مرا بنشاند بر آتش چو عود
به ذات پاک خداوند و عزّت معبودکه نیستم به جهان غیر وصل او مقصود
دلبرم تا دل از برم بربودخون دل را ز دیدهام پالود
تربیت در آب و گل گلهای رنگین میدهدبعد از آن در چشم عشّاقانش تمکین میدهد
نسیم صبح مگر از دیار ما آیدکه بوی نکهت زلف نگار ما آید
مرا چو دامن وصلت شبی به دست آیدو یا ز زلف تو تاری گرم به شست آید
هر دل که نه پُر دردست آن دل به چه کار آیدوآنکس که نشد عاشق خود چون به شمار آید
نه دلبری که دلم زو دمی بیاسایدنه همدمی که به دردم دمی به کار آید
مگر روزی شب هجران سر آیددرخت وصل جانان در بر آید
نشستم تا مگر ماهی برآیدنگاری نازنین از در درآید
شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آیدبار دیگر به تن مرده روان باز آید
جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آیدیا شبی با من دلسوخته دمساز آید