دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
بی تو چشمم جهان نمیبیندگل وصلت دلم نمیچیند
بی رخت دیده کی جهان بیندیا به جای تو غیر بگزیند
دل را نسیم زلف معنبر دوا بودتا دوست را عنان عنایت کجا بود
یاری که همه میل دلش سوی وفا بودبرگشت و جفا کرد و ندانم که چرا بود
خاطرم از هر دو کون آزاد بودبا خیالش روز و شب دلشاد بود
درد ما را دوا تواند بودزان جفاجو وفا تواند بود
دمی که رای منت اختیار خواهد بودهمان دمم به جهان بخت یار خواهد بود
مرا خیال تو تا در ضمیر خواهد بودگمان مبر که ز عشقم گزیر خواهد بود
فروغ حسن تو تا در کمال خواهد بودزبان فکر من از مدح لال خواهد بود
هزار یار نُوَت گر ندیم خواهد بودنه چون محبّت یار قدیم خواهد بود
تا مدار فلک و دور جهان خواهد بوددل من طالب وصل تو به جان خواهد بود
درد ما را دوا نخواهد بودکامم از لب روا نخواهد بود
از درد دوری تو جانا دلم بفرسودصبر و قرار یکسر عشقم ز دست بربود
بی رخ تو نمیتوانم بودزآنکه وصل تو چون روانم بود
جهان را دولت و بختی جوان بودچو با وصل تو ای آرام جان بود
گر کسی را درد بی درمان بوداز لبت درمان او آسان بود
چون دیدهام به هجر رخت پر ز خون بُوَدما را اگر دمی بنوازی تو چون بود
آن کس که مرا از دو جهان یار گزین بودبرگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود
خوش آن شبم که ز روی تو ماهتابی بودامید صبح وصالم به آفتابی بود
چون مرا با عشق تو دردی بُوَددر میان ماجرا گردی بود
کامم ز نوش داروی وصلت روا نبودبر درد من ز وصل تو هرگز دوا نبود
دل ما بردی و یک دم طرف مات نبودگرچه ای سرو بجز دیدهٔ ما جات نبود
گرم چه داعیهٔ عشق آن نگار نبودبه گرد کوی وصالش مرا گذار نبود
ز ابر بر رخ ماهم نقاب خوش نبودز دیده بر رخ جانم شراب خوش نبود