دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
بیا و دیده جانم به وصل بینا کنبه بوی زلف خودم دلبرا توانا کن
بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کنوگر در چشمه ننشینی درون جان تو مأوا کن
نگارا رحمتی بر حال ما کنغم هجران ز جان ما جدا کن
دل ضعیف مرا در دو زلف خود جا کننشیمنیش خدا را به زلف شیدا کن
ز لطفت یک نظر در حال ما کنز وصلت درد دوری را دوا کن
سهی سروا گذاری سوی ما کنامید ناامیدی را روا کن
بیا دردم به وصل خود دوا کنز لعلت کام جان ما روا کن
درد دل ما را ز کرم باز دوا کنکامی ز لب لعل خودم زود روا کن
ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کنوز بند روز هجر خود یک دم مرا آزاد کن
از شب وصلت دل ما شاد کنیک دمک آشفته دلان یاد کن
خداوندا به حال ما نظر کنز حال نیک و بد ما را خبر کن
نگارا بر من مسکین نظر کنز آب چشم مظلومان حذر کن
دمی در کوی درویشان گذر کنبه حال زار مسکینان نظر کن
یک لحظه به سوی ما گذر کنوز لطف به حال من نظر کن
این خراب آباد دل معمور کنماتم هجران به وصلت سور کن
برآ به بام و رُخت همچو شمع خاور کنز آفتاب رخت عالمی منوّر کن
تا به کی این در زنم در باز کنبا وصالت یک دمم دمساز کن
مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کنز روی لطف هم رحمی به حال سینه ریشان کن
ای سرو سهی قد به سوی ما گذری کنبر حال دل سوختگانت نظری کن
دل سرگشتهٔ حیران برو ترک مناهی کنبیا بر مسند جانم نشین و پادشاهی کن
به دل گفتم برو شَست دو زلفش را پناهی کنگوا نِه مردم دیده به راهش عذرخواهی کن
نشین به تخت دل ما و پادشاهی کنبده تو داد دل ما و هرچه خواهی کن
خلاف عادت معهود را وفایی کنبیا و درد من از وصل خود دوایی کن
مویت به آفتابِ رخ، ای جان رها مکنشب را ز صبح روی که گفتت جدا مکن