دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
دل من از غم تو گرد جهان گردیدهناکسم من به جهان چون رخ تو گردیده
ای مثل چشم مستت چشم فلک ندیدهنقش خیال رویت بر لوح جان کشیده
گفتم که میارید ز بازار بنفشهتا خود بچند از لب جوبار بنفشه
عالم همه خوش بوی شد از بوی بنفشهمیل دل عشاق همه سوی بنفشه
در سر مرا ز عشقش سودا بود همیشهدر دل مرا ز شوقش غوغا بود همیشه
فریاد ز جور این زمانهوز دست جفای آن یگانه
دو دیده بر سر راهت نهادهام بازآیبلا و غصّه ازین بیش بر جهان مفزای
آن چه زلفست آن که باز از قهر تابش دادهایوآن چه نرگسهای مستست آن که خوابش دادهای
بازم از سودای زلفت مست و شیدا کردهایبازم اندر دیدهٔ بینا تو مأوا کردهای
یکباره عهد یار فراموش کردهایدست مراد با که در آغوش کردهای
تا کی دلا به دام غمش اوفتادهایصد داغش از فراق به جانم نهادهای
جانا چه کردهایم که از ما بریدهایبر دست هجر پرده صبرم دریدهای
عاشقانت را دگر در جستوجو آوردهایطالبان وصل را در گفتوگو آوردهای
از جان وصل خویش فرستم نوالهایبر لعل می فروش خودم کن حوالهای
ای در غم عشق تو من در هر دهن افسانهایگشتم غریق بحر غم در جستن دُردانهای
مرغ دلم به زلف تو تا ساخت خانهاییکباره کرد از من مسکین کرانهای
بیا که بی تو ندارد دل من اسبابیبه هر جهت که نظر میکنم به هر بابی
تو که خورشید جهانی به جهان میتابیاز چه رو با من بیچاره چنین در تابی
گرفت از رشک رویت ماه تابیکه چون رویت نباشد ماهتابی
دلا این عشقبازی تا به کی بیشب هجرش درازی تا به کی بی
زان لعل لبم بده زکاتیتا در تن ما کنی حیاتی
ای دل ز شراب عشق مستیدر زلف نگار پای بستی
تا که مُهر مهرم از دُرج وفا برداشتیبی خطایی از چه رو راه خطا برداشتی
من ندارم بی رخت از زندگانی راحتیوین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی