دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
صبا تو حال دل تنگ ما نکو دانیبه گوش یار رسان حال ما چو بتوانی
تو جام جهان نمای جانیجانی و دو دیدهٔ جهانی
بده ساقی تو جام ارغوانیز دست غم مگر بازم رهانی
صبا حال دلم را نیک دانیبه کوی دوست رو یک شب نهانی
جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنیرحمی به حال زار من بینوا کنی
جانا چه باشد ار نظری سوی ما کنیامّید خستهای ز وصالت دوا کنی
چو شود گر ز من ای جان دمکی یاد کنیخاطر خسته ما را شبکی شاد کنی
ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنیگل را ز حال بلبل بیدل خبر کنی
تا به کی جانا دلم پر خون کنیوز میان دیدهام بیرون کنی
دلبرا با من جفا تا کی کنیبگذرد کار جهان تا هی کنی
تا کی از سرکشی وفا نکنیبا من خسته جز جفا نکنی
تو خود به حال پریشان ما نظر نکنیبه کنج کلبه احزان ما گذر نکنی
نه درد دلم را دوا میکنینه بر گفتهٔ خود وفا میکنی
دلبرا با ما تو لطف بینهایت میکنیاز درم بازآ اگر با ما عنایت میکنی
من دردمند چارهٔ دردم چه میکنیتدبیر حال دیده پُر نم چه میکنی
تا کی ای دلبر تو با ما بیوفایی میکنیبا وجود بیوفایی دلبریایی میکنی
جانا چه شد که بنده نوازی نمیکنیترک جفا و قلب گدازی نمیکنی
بشست از دیده شرم و از حیا رویفغان از دست آن بی شرم دلخوی
گر به چوگانم ز خود رانی چو گویکی بگردانم من از روی تو روی
ای صبا آخر چرا افتان و خیزان میرویزود بشتاب ار به کاری سوی جانان میروی
ای صبا حال دل من پیش دلبر بازگویآنچه دیدی از من دلخسته از آغاز گوی
در ره عشق تو جانی میدهم در جست و جویبو که مقصودی شود حاصل مرا زین گفت و گوی
گر صد هزار ازین غم و دردم رسد به رویدانی که از در تو نگردم به گفت و گوی
خوشش رنگ و خوشش روی و خوشش بویخوشش عارض خوشش زلف و خوشش موی