دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
در فراق رخ یارم رگ جان میسوزدبی تکلّف ز غمش جمله جهان میسوزد
خوشا مُشکی که از زلف تو ریزدخوشا بادا که از کوی تو خیزد
پیش روی تو دلم از سر جان برخیزدجان چه باشد ز سرِ هر دو جهان برخیزد
این دیدهٔ نم دیده بی روی تو خون ریزدطوفان ز غم عشقت هر لحظه برانگیزد
آن غمزه فتّانت از خواب چو برخیزددانم که ز هر گوشه صد فتنه برانگیزد
سحرگهی که ز خواب شبانه برخیزدهزار فتنه ز دور زمانه برخیزد
درد مرا مگر ز طبیبم دوا رسدفریاد خستگان بلا هم خدا رسد
حال زارم گوییا روزی بر جانان رسدیا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسدواین سر سرگشتهام از وصل با سامان رسد
ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسدمرغ روحم ز قفس بر در کاشانه رسد
آخر این دردم به درمان کی رسدنوبت دیدار جانان کی رسد
گل رفت حالی از چمن تا خود به بستان کی رسدوز شوق رویش ناله و زاری به دستان کی رسد
دردمندی چه شود گر به دوایی برسدبی نوایی ز وصالت به نوایی برسد
بوی مهرت به مشام من شیدا نرسدگنج وصل تو به هر بی سر و بی پا نرسد
مژدهای دادم صبا ای دل که جانان میرسددرد دوری را بده تسکین که درمان میرسد
فکرم به منتهای جمالت نمیرسددست امید من به وصالت نمیرسد
فریاد کاین طبیب به دردم نمیرسددستم به دور وصل تو هر دم نمیرسد
دردم ز وصل دوست به درمان نمیرسدواین تیره روز هجر به پایان نمیرسد
دردم نهاد بر دل و درمان نمیرسدواین روزگار تلخ به پایان نمیرسد
از بحر غم دلم به کرانه نمیرسدکشتی وصل ما به میانه نمیرسد
دارم امید وصل و به جایی نمیرسدواین درد بیدوا به دوایی نمیرسد
بتی که خاطر او لازم جفا باشدچه لازمست که با او مرا وفا باشد
مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشددوای درد دوری را مگر لطف شما باشد
کدام ماه چو ماه منیر ما باشدکدام یار چو آن بی نظیر ما باشد