دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
ما را به جهان جز غم روی تو نباشدمنزلگه ما جز سر کوی تو نباشد
چون عارض دلجوی بتم ماه نباشدور ماه بُوَد ساکن خرگاه نباشد
مرا جز عشق تو کاری نباشدچو تو در عالمم یاری نباشد
چرا ز وصل تو کامم روا نمیباشدچرا به بخت مَنت جز جفا نمیباشد
دلبران را وفا نمیباشدلطفشان جز جفا نمیباشد
یار بی جرمی ز من بیزار شدناگهان با دشمنانم یار شد
رمید دل ز من خسته پیش دلبر شددماغ جان ز سر زلف او معطّر شد
تا که شمع جمال او برشدحال پروانه نوع دیگر شد
دیدهای کاو به سر کوی وفا رهبر شدبی تکلّف به همه ملک جهان سرور شد
جمال روی تو بر ملک دل چو سرور شددو چشم بخت من از دیدنش منوّر شد
چون روز عمر من به فراق تو شام شددر آرزوی روی تو عمرم تمام شد
مرا تا دل به رویت مهربان شدز دیده خون دل گویی روان شد
دل از تاب شب هجرانش خون شدتن مسکین ز آه دل زبون شد
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شدبا غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
تا دل مسکین من دیوانه شددر غم عشق رُخت افسانه شد
تا چند ز هجرت دلم ای یار بنالدبی روی تو شب تا به سحر زار بنالد
نسیم باد صبا از دیار ما آمدعجب اگر نه ز پیش نگار ما آمد
شادمان گشت دلم کز درم آن یار آمدشاخ امّید دل غمزده در بار آمد
مژده دادند دلم را که دلا یار آمدغم مخور ای دل غمدیده که غمخوار آمد
بحمدالله شب هجران سر آمددرخت وصل جانان در بر آمد
دوشم ز در آن شمع دلفروز درآمدو آن تیره شب هجر نگارم به سر آمد
رسید مژدهٔ شادی که شاه باز آمدخلاص یافت دل از غم که دلنواز آمد
ز باد صبح حدیثی مرا به گوش آمدکه خیز ای دل مسکین که گل به جوش آمد