دفتر شعر
۱۴۱۲ شعر در این دفتر
قرار برد ز دل زلف بیقرار توامنظر به حال جهان کن که بیقرار توام
تا که من نرد وفا با رخ تو باختهاممهرهٔ مهر تو در طاس غم انداختهام
سالها تا ز غم عشق رخت سوختهامدیده را غیر رخت از دو جهان دوختهام
من که با خاک درت خون دل آمیختهامخون دل را ز ره دیده فرو ریختهام
دل به غم تو بستهام و از همه خلق رستهامچون سر زلف خویشتن چند کنی شکستهام
چون سر زلفش پریشان در جهان افتادهامبا غمش نزدیک و دور از خان و مان افتادهام
سالها در عشق تو خون خوردهامرنجها از دست هجران بردهام
تا سر کوی تو مأوا کردهامدولت وصلت تمنّا کردهام
جان فدای راه عشقش کردهامدل چو زلف او مشوّش کردهام
آنکه در عالم ثنایش کردهامجان فدای خاک پایش کردهام
درد دلم را ز تو گرچه نهان کردهامشب همه شب بر درت ناله ز جان کردهام
نازنینا من ز جانت بندهامبندهٔ عشق تواَم تا زندهام
تا خیال آن بت بگزیدهامبست نقشی در سواد دیدهام
ای خوشا وقت دل شوریدهامحال دل چون زلف دلبر دیدهام
من که عمری در جهان گردیدهاممثل رویش کافرم گر دیدهام
ای خیال روی تو در دیدهامهست دایم همچو نور دیدهام
خوابی خوش است اینکه شب دوش دیدهامدل را به یاد دوست به جان پروریده ام
باد صبا از من رسان نزد دلارامم سلامدیگر ببر بعد از سلام از خسته مسکین پیام
من دلخسته در عشقت خرابمببرده آتش عشق تو آبم
به درد عشق تو درمان نیابمببرد از من به دستان هوش و تابم
بی روی تو نیست خورد و خوابمپیوسته ز هجر در عذابم
دلا در باغ حسنش عندلیبمنباشد غیر خار از گل نصیبم
در جوانی قدر خود نشناختماین زمان حاصل چه چون درباختم
هنوز از بادهٔ وصل تو مستمکه میگیرد به جامی باز دستم