دفتر شعر
۳۵۶ شعر در این دفتر
یا هو یا هو یا الهی هو هوجز درگه تو ره نبرم یا من هو
با عید وصال خویش آخر باز آیمردم ز خیال دوست آخر باز آی
روزی دو سه شد که بنده ننواختهایواندیشه به ذکر ما نپرداختهای
چون شمع منم سوخته ساختهایخود را ز هوا در آتش انداختهای
چون شمع منم سوخته ساختهایویرانهٔ دل را به تو پرداختهای
شمع رخ خود در دلم افروختهایچون شمع سراپای دلم سوختهای
در خاک درت آب رخم ریختهایوز حلقه زلفت دلم آویختهای
دلدار نمیدهد مرا کام شبیدلشاد نگشتم از دلارام شبی
ای نام تو بر زبان جانم جاریهمراه تواَم به خواب و در بیداری
تا چند مرا بی سر و سامان داریچون زلف خودم حال پریشان داری
محروم مگر از کرمم نگذاریزین بیش به دریای غمم نگذاری
هر روز به شیوهای و لطفی دگریچندان که نظر میکنمت خوبتری
یارب تو گشا بر من بیچاره دریاز لطف مکن مرا اسیر دگری
گویند که دوش شحنگان تتریدزدی بگرفتند به صد حیلهگری
بیچاره دل از فلک جفا بُرده بسیجز لطف تواَم در دو جهان نیست کسی
سرگردانم چو گوی در دست کسیکز وی نتوانم که شکیبم نفسی
یاد تو ز دل دور نباشد نفسیغیر از سر کوی تو ندارم هوسی
افتاده مرا با سر زلفت هوسیبا دل نبود عقل مرا دسترسی
ما ها همه شیرینی و لطف و نمکینه ماه زمین نه آفتاب فلکی
کردیم بسی جام لبالب خالیتا بو که نهیم لب بر آن لب حالی
لیلی لیلی ز دست دل واویلیمن دوست یکی دارم و دشمن خیلی
تا کرد دلم به عشق رویت میلیدر دیده نشست از خیالت خیلی
تا دید جمال تو به چشمم لیلیاز دیده روانست به هر سیلی
روزی ز دری گذشتم اندر خیلیمجنون دیدم که میزدی واویلی