دفتر شعر
۳۵۶ شعر در این دفتر
بیداد به من ز حد بشد دادم دهتا چند خورم غم، تو دلی شادم ده
یارب تو مرا نخست ایمانم دهدردی دارم به لطف درمانم ده
ای نوش لبت دلم به نیش افکندهچشمت دو هزار خسته پیش افکنده
لعلت نمکی در دل ریش افکندهفریاد به بیگانه و خویش افکنده
از تهمت خصم نیستم آسودهتا چند مرا طعنه زند نابوده
دستارچه از غم جهان آسودهگه بر لب جانبخش تو گه بر دیده
ای بی رخ دوست رفته خواب از دیدهخوناب روان گشته چو آب از دیده
بیچاره دلم کرد فغان از دیدهو آمد ز فراق تو به جان از دیده
دل دست جفا به سر زنان از دیدهفریاد کنان جامه دران از دیده
ای کرده روان فرات خون از دیدهآویخته اشک سرنگون از دیده
آه از دل بیقرار و آه از دیدهخون دل ما که کرد راه از دیده
تا گشت بتا رخت نهان از دیدهافتاد مرا بی تو جهان از دیده
در هجر تواَم دجله روان از دیدهخون جگرم ز غم چکان از دیده
اشکم شده از درد روان از دیدهخون جگرم چکان چکان از دیده
ای بی رخ تو چو لالهزارم دیدهگرییده چو ابر نوبهارم دیده
بیچاره دلم ز هجر تو غم دیدهو این دیده مهجور ز غم نم دیده
خون گشت مرا از غم هجران دیدهآخر چه کنم با دل هجران دیده
ما بنده ز جانیم و تو فرمان میدهدردیست مرا از تو و درمان میده
یارب تو مرا دولت بینایی دهواندر ره طاعتم توانایی ده
در عشق تو در هر دهنم افسانهدر زلف چو زنجیر تواَم دیوانه
پیش رخ چون شمع تواَم پروانهبا غیر تواَم در دو جهان پروا نه
تا چند بتا گذر کنم بر در توتا چند بگویم که دل من بر تو
جانا به کمال حسن مغرور مشووز راه وفا و مردمی دور مشو
از عمر عزیز حاصلم چیست بگوغمخوار مرا در این جهان کیست بگو