دفتر شعر
۳۵۶ شعر در این دفتر
مپسند که دل بی تو دهد جان مپسنددل داده خود بی سر و سامان مپسند
دل حلقه عشق دوست در گوش کندوز آتش سودای غمش جوش کند
دلبر چو نظر بر من مسکین افکندفی الحال میان من و دل کین افکند
حسن تو حسد بر مه و پروین افکندشوری به جهان زان لب شیرین افکند
فریاد ز دست جور این چرخ بلندکاو گلبن امّید من از بیخ بکند
این درد مرا طبیب درمان نکندوین غصّه مشکل من آسان نکند
چون قدّ تو سرو سرفرازی نکندچون باد به زلفین تو بازی نکند
دل میل بجز تو سوی کس مینکندجز دیدن روی تو هوس مینکند
با روی تو میل دل به رویی نکندجز دیدن رویت آرزویی نکند
تا در دل من پیام تو خواهد بودپیوسته جهان به کام تو خواهد بود
من دوش قضا یار و قدر پشتم بودنارنج زنخدان تو در مشتم بود
امشب مه ده چار بیاراسته بودنور از رخ تو به عاریت خواسته بود
ای آنکه تو را نظیر و همتا نبودواندر همه علم جز تو دانا نبود
بیچاره کسی که محرمش کس نبودجز صحبت خصم همدمش کس نبود
روزیت هوای من درویش نبودرحمیت بر این خستهٔ دلریش نبود
فریاد ز دست جور این چرخ کبودکاو لحظه به لحظه درد دل را بفزود
بیچاره کسی که از وطن دور شوداز صحبت یار خویش مهجور شود
بر درد دلم طبیب ار آگاه شودبیچاره قرین ناله و آه شود
ای روی تو سرخ چون گل شفتالوداز دیده ما خون جگر را پالود
تا چرخ دگر روی به کار که نهدوین دولت و بخت در کنار که نهد
از چرخ بجز جفا چه در بار آیدده روزه گلی دهد دگر خار آید
مشّاطه چو حسن دوست آراسته دیدمه را ز خجالت رخش کاسته دید
بستان دلم همیشه نار آرد باروز گلبن وصل یار خار آرد بار
زین بیش مرا خسته و دل ریش مداروز خان وصال خویش درویش مدار