دفتر شعر
۳۵۶ شعر در این دفتر
ای دوست مرا به کام دشمن مگذاروز جان و دلم بلای هجران بردار
بلبل دیدم به باغ با ناله زارفریاد کنان نعره زنان در گلزار
شیراز خوش است خاصه در فصل بهاروآنگه لب جوی و لب جام و لب یار
آمد گه بلبل و گل و فصل بهارخواهم لب جوی و خلوت و بوس و کنار
ای حال دلم ز چرخ سرگردانترهر روز دلم به درد بی درمانتر
آن لعل لب تو می پرست اولیتروآن نرگس مخمور تو مست اولیتر
دل بی تو چرا جهان ببیند آخریا بر تو چرا کسی گزیند آخر
بر روی تواَم خسته ولی بسته جگربر حال من خسته دل انداز نظر
رنگ رخ تو گلست و لعل تو شکرنقل لب تو نبات و نقل تو شکر
آن باد بهار بین که برخاست دگروز نو چمن جهان بیاراست دگر
آن روی چو گل ببین چه رعناست دگرقدش به چمن ببین چه زیباست دگر
سرگشته و شوریده دل ماست دگرچون زلف تو بر رخ [تو] شیداست دگر
دل نیست دل تو سنگ خاراست مگرزلف سیهت مایه سوداست مگر
از دام سر زلف شکاری کم گیروز نقش جهان دست نگاری کم گیر
از آتش دل چو شمع در سوز و گدازهستم من بیچاره به شبهای دراز
ای دل بنشین و با غم یار بسازچون گل بشُدَت ز دست با خار بساز
ای سرو قد تو راست پرورده به نازچون هست به ناز نیست بر ماش نیاز
ای دل به جهانت ار بود راز و نیاززنهار مکن تو هیچکس محرم راز
در دیده خیال تست ما را شب و روزتا کی شوم ای دوست به وصلت پیروز
ای زلف تو بر رخ تو همچون شب و روزما از تو بعیدیم به عید نوروز
دل بسته آن پسته دهانست هنوزجان در پی آن سرو روانست هنوز
جانا دل من بر سر عهدست هنوزعهدی که ببست با تو نشکست هنوز
ما را به رخ دوست نیازست هنوزوین باد صبا محرم رازست هنوز