دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
چه دامست این که هر مرغی که میگردد گرفتارشنمیآید به خاطر پر گشودنهای گلزارش
به من آن بیوفا یارب که بادا خاطر شادشنمیدانم تغافل میکند یا رفتم از یادش
سر منزل سلمی که منم دل نگرانشاز رشگ نخواهم که بیابند نشانش
زد مرا زخمی و از پیش نظر بگذشت حیفنازده بر سینهام زخم دگر، بگذشت حیف
نگشاید دلم از وصل به هجران نزدیکچه فروغی دهدم شمع به پایان نزدیک
سوی تو عجب نیست اگر میکشدم دلمن مفلس و تو گنجی و من غرقه تو ساحل
چه خواهد شد اگر سلطان دهد گوشی به فرمانمکه عمری شد که من بر درگهش از داد خواهانم
در دل اگر باشدم غیر وصال توکامهجر تو بر من حلال وصل تو بر من حرام
مپسند از درت ای دوست غمین برخیزمنه چنان آمده بودم که چنین برخیزم
از سر زلف نگاری دو سه تاری دارمیادگاری ز سر زلف نگاری دارم
صبح محشر که من از خواب گران برخیزمبود آیا که برویت نگران برخیزم
چون شکوه از جفای تو بنیاد میکنماز گریه چاره دل ناشاد میکنم
رحمی، رحمی که از کنارمرفتی تو و کشت انتظارم
ما غمزدگان چون زدل آهنگ برآریمصد چشمه خون از جگر سنگ برآریم
ز هجرانت سخن هرشب که با دل در میان دارمز سوز عشق همچون شمع آتش بر زبان دارم
بیتو خود را بس که از تاب و توان انداختمبار هستی بود بر دوشم گران، انداختم
به صد بلا ز غمت گرچه مبتلا شدهامهزار شکر که با درد آشنا شدهام
شب شد که شکوه ها ز دل تنگ برکنیمنالیم آنقدر که جهان را خبر کنیم
گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینمکه با دل در سخن باشم اگر خاموش بنشینم
بهتر آنست که پا از سر بازار کشمتا بکی دردسر از بار خریدار کشم
جز این که در فراق تو خاکی بسر کنمآن فرصتم کجاست که کار دگر کنم
خوش آن خلوت که چون آیی به روی غیر در بندمتو بگشایی میان و من پی خدمت کمر بندم
چه خونها در دل ایام کردیمکه صبحی را بمستی شام کردیم
آنکه پیوسته به رویت نگرانست، منموانکه حیران تو بیش از دگرانست منم