دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
برید عقل ترا کی برد به ملک صفاکه دل هنوز به بازار صورتست ترا
تا تو از هستی خود، خود را نگردانی جداهودج جان چون نهی در بارگاه کبریا
تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجابرگیر پا و برو زین دار ملک فنا
ز دار ملک جهان روی در کشید وفاچنانکه زو نرسد هیچ گونه بوی به ما
ز دور جنبش این چرخ سیمگون سیماچو سیم و زر شده گیر اشگ ما و چهره ما
ای عارض چو ماه ترا چاکر آفتابیک بنده تو ماه سزد دیگر آفتاب
مساز حجره وحدت درین مضیق خرابکه روی صبح سلامت بماند زیر نقاب
رخش امل متاز که ایام توسن استکار عدم بساز که رحلت معین است
باد صبح است که مشاطه جعد چمن استیا دم عیسی پیوند نسیم سمن است
شاها تویی که خواجه گردون غلام تستهر کار کان به کام تو باید به کام تست
مژده ای دل هان که ما را مژده جان آمدهستوز نسیم صبح بوی زلف جانان آمدهست
روز بس خرم و موسم ز همه خوبترستعید فطرست که عالم همه پر زیب و فرست
سروی که بر مهش ز شب تیره چنبرستلؤلؤش زیر لعل و گلشن زیر عنبرست
شش جهت ملک را کار یکی در ده استکز پس هفتم قران ملک به دست شه است
دوش چون مرغ شب فغان برداشتمهر خاموشی از دهان برداشت
تن به مهر تو دل ز جان برداشتجان امید از همه جهان برداشت
عافیت رخت از جهان برداشتمکرمت دیده زین مکان برداشت
تا رنج عیش یاد همایون منیر بادچشم جهان به جاه و جلالش قریر باد
جان و دلم همیشه به عشقت اسیر بادجانا مرا خیال تو نقش ضمیر باد
دلی که تحفه تو جان مختصر سازدبسا که قوت خود از گوشه جگر سازد
گر نه ز وصل تو دل ما را امان رسدکار دل از فراق تو جانا به جان رسد
این نادره بین باز کز ایام بر آمددر باغ جهان شاخ حوادث ببر آمد
چه شب است این که درو خون ستم ریخته اندبر شکر ریز دعا زر کرم ریخته اند
چون ترا غالیه بر گرد رقم ریخته اندبر زر روی من از اشگ درم ریخته اند