دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
خون بر آن سینه که فرسوده غمهای تو نیستکه بر آن سر که سراسیمه سودای تو نیست
ماه زیباست ولی چون رخ زیبای تو نیستسرو یکتاست ولی چون قد زیبای تو نیست
زلف مشکین تو از مهر چو شیدای تو نیستکیست کز مهر تو چون زلف تو شیدای تو نیست
طارم زر بین که درج در مکنون کرده اندطاق ازرق بین که جفت گنج قارون کرده اند
زیوری از نو بدین چرخ کهن بر بستهاندگوهری شاهد برین دریای اخضر بستهاند
زیوری نو باز بر سقف کهن بر بسته اندگوهر شب تاب بر دریای اخضر بسته اند
این خسیسان کز طمع طفل سخن می پرورندسربسر ابلیس طبع اند ار چه آدم پیکرند
ساقیا باده بده تا طرب از سر گیرندپیش کاین تاج مه از تارک شب برگیرند
کسی که قصد سر زلف آن نگار کندچو زلف او دل خود زار و بی قرار کند
شاهد ما گر سر زلف معنبر بشکندقدر روز افزون کند بازار عنبر بشکند
گر سر زلف تو بر روی تو جولان نکندعشق تو قصد دل و غارت ایمان نکند
این خر جبلتان که قدم بر قدم نهندبی معنی اند و در ره معنی قدم نهند
رسید کان مروت به قعر گوهر جودز صاین الدین دریای مکرمت محمود
مرا که کار غم عشق یار خواهد بودبیا بگو که ازین به چه کار خواهد بود؟
مرا چو دل به جوانی ز غم جدا نبودز عیش لاف زدن در جهان روا نبود
دم گیتی معنبر می نمایدچمن از خلد خوشتر می نماید
ایهاالعشاق باز آن دلستان آمد پدیدجان برافشانید کان آرام جان آمد پدید
نه دل ز یار شکیبد نه می بسازد یاربه غم فرو نشوم گر به سر برآید کار
نداست سوی من از دل به هر نفس صد بارکه پای مرغ قناعت به دام صبر در آر
کام روان باد دل شهریاربر همه کافی به جهان کامگار
قدر ترا مرتبه ای استوارعمر ترا قاعده ای استوار
دوش که شد ماه نهان در غبارآن مه نو روی نمود آشکار
ای لعل تو دستگیر شکروی جزع تو پایمرد عبهر
الطرب ای شکرستان چون دم سرد در سحرگرم درآی و دم مده باده بیار و غم ببر