دفتر شعر
۸۴ شعر در این دفتر
خورشید ملک پرور و بهرام کامرانبرجیس سعد گستر و کیوان حکمران
به عذر روی نهادم پس از هزار گناهچه شوخ چشم کسم لااله الاالله
جمال روی ترا رشوه می گزارد ماهبه رو نمای تو جان رفت نیز رشوه مخواه
زهی بر خطت آسمان سر نهادهجهان بر سر جاهت افسر نهاده
دوش آن زمان کز آه من شد شمع شب سرسوختهدیدم به بزم عاشقان شب عنبر تر سوخته
هر صبح بین از قرص خور بر چرخ زیور سوختهز آهوی ماده است ای عجب بزغاله نر سوخته
لله درک ای ز جهان بر سر آمدهذات تو از مکان خرد برتر آمده
ای رخ تو رنگ نوبهار گرفتهبر رخ نیکویی قرار گرفته
بدیدند مه، ساقیا می چه داریکه آمد گه عشرت و میگساری
جهان چون جنان شد ز باد بهاریچه عذرست ساقی حرامی نیاری
زهی با حسن تو همدم صفا و لطف روحانیبه زلف ار سایه خضری به لب چون آب حیوانی
ز تاب زلف تو ای آفتاب روحانیبه مشگ سوده در آمد هزار ارزانی