دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
سوخت دل از عشق دوست دوست دمی در نساختخواند مرا وز دو لب ما حضری بر نساخت
بیا بنشین که دلها بی تو برخاستدمی با ما دل سنگین بکن راست
آب آن عارض خرم برخاستتاب آن طره پر خم برخاست
بلبل آمد به در باغ و ز گل راه بخواستوز گل این بار به فریاد و علی الله بخواست
آب نیکویی روان در جوی تستنور ماه و آفتاب از روی تست
هر دیده که در تو یک نظر کردستدل را ز هزار غم خبر کردست
بازار شکر لعل شکر بار تو بشکستناموس فلک غمزه خونخوار تو بشکست
بیا که باغ نکوتر ز روی دلخواهستبهار خیمه برون زن چه جای خرگاهست
یک شبه وصل تو ز صد جان بهستناز تو از ملک خراسان بهست
در کوی تو عقل بی قراریستبی روی تو روح سوگواریست
دلم عشق ترا چون جان نهان داشتمسوز آن دل که عشقت را چو جان داشت
دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشتعقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت
با غمت دل زحمت جان بر نتافتجان که زلفت دید ایمان بر نتافت
به دلی وصل تو در نتوان یافتجانی و بر تو ظفر نتوان یافت
کس درین دوران وفاداری نیافتیاریی بی زحمت از یاری نیافت
دوش چون دست قدر مهر از در شب بر گرفتعقد گردون بیضه ای از عنبر شب بر گرفت
زلف کافرکیش تو آیین ایمان بر گرفتعقل را صف بر شکست و عالم جان بر گرفت
آن زلف پر از پیچ و شکن را چه توان گفت؟وان عارض چون برگ سمن را چه توان گفت؟
ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویتکوثر عرق گرفته از شرم خاک کویت
غمی دارم که هرگز کم نگردددلی داری که گرد غم نگردد
ز عشقت دل مسلم برنگرددز کویت باد بی غم برنگردد
به سر تو که دل تو سر انصاف نداردآن زید شاد کز اول به غمت جان بسپارد
گیتی سر نوبهار داردعالم رخ چون نگار دارد
با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذردفرمان من کن جان مکن کان بت ز فرمان بگذرد