دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
رخ تو قهر قمر خواهد کردلب تو قصد شکر خواهد کرد
دلی که درد تو ارزد دوا نمیارزدکسی که مهر تو جوید جفا نمیارزد
رخت عاشقان را نظر میپذیردلبت خستگان را شکر میپذیرد
دل سوختست چون به وصالت نمی رسدجان خسته تا به صورت حالت نمی رسد
با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسددرد مرا گر تو تویی از تو دوایی نرسد
عقل من در عشق خواری می کشدصبر باری بی قراری می کشد
مگذار که عشقت را هر مختصر اندیشدیک گام نهد در ره صدبار براندیشد
مهر تو هرگز ز جانم نگسلدیاد تو هیچ از زبانم نگسلد
ز عالم دلربایی بر نیامدکزو شور و جفایی بر نیامد
خوش است حسن تو تا دل ز یار بستاندچو دل ستد ز دل و جان قرار بستاند
جانا خبر وصل تو زی ما که رساند؟یا قصه ما سوی تو تنها که رساند؟
با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند؟در همه روی زمین بسته گشایی نماند
بلبلان رخت به باغ افگندندزاغ را بار سفر می بندند
باد چون طره آن جان جهان درشکندفتنه بینی که در عقل و روان در شکند
تا لاله ز شوخی به جهان شور در افگنداز پرده بسی خسته دلان را بدر افگند
جز رگ جان عشق تو دگر چه گشاید؟یا ز تو جز رنج و درد سر چه گشاید؟
گلی کو کزو زخم خاری نیاید؟میی کو کزان می خماری نیاید؟
نیک بدعهد گشت یار این بارسخت سست است شکل کار این بار
هر دم به بند زلف شکاری دگر مگیروحشی مباش با من و وحشت ز سر مگیر
دوش دلبند من آن مهر گسلآنکه زو ماه به خوبی است خجل
شمع دل را شب هجران تو سر سوخته اممرغ جان را گه سودای تو پر سوخته ام
مگذار تا توانی کز غم فغان برآرمترسم کز آتش دل دود از جهان برآرم
نصیحت میکنم دل را که دامن درکش از یارمچو با دل بر نمیآیم به رنج دل سزاوارم
باز ناز ماهرویی میبرمباز مهر کینهجویی میبرم