دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
شاید که ز تو یک نفس آسوده نباشیمجز زیر پی عشق تو فرسوده نباشیم
گر ترا راحت جان می گویمآشکارا نه نهان می گویم
می درفگن به جام که مست شبانهایمما را سهگانه ده که درین ره یگانهایم
فراقت نیش غم ما را چنان در جان شکست ای جانکه گفتی تیر جست از شست و در سندان شکست ای جان
از زلف سر شکسته یکی حلقه در شکنبنیاد صبر ما همه در یکدگر شکن
گفتم ای ترک نظر سوی من غمگین کنرحمتی بر من محنت زده مسکین کن
ناوک مینداز ای صنم از غمزه بر من بیش ازینهر چند گیلی گردنی زو بین میفگن بیش ازین
داد دلم به دست غم طره دلربای توبرد به عرض بوسه جان عارض جانفزای تو
بی تو مرا یار کیست؟ جان ستم سوختهدر گذر از دل که هست ز آتش غم سوخته
مکن ای دوست دوای من دلریش بدهپرده زین بیش مدر بوسه ازین بیش بده
ای گرد صبح صادق از مشگ وام کردهروی چو آفتابت صد صبح شام کرده
ای عارض چون روزت روزم به شب آوردهوی غمزه جانسوزت جانم به لب آورده
از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختیدل با تو روزی دم نزد کاخر چرا انداختی
زین بیش دل دزدی مکن کز دل جهان پرداختیجان بخش ما را کز دو لب صد کیسه جان پرداختی
پرده از لعل بر شکر بستیچنبر از مشگ بر قمر بستی
گر ز چشم من خیالت یک زمان برخاستیطمع دل زان طره عنبر فشان برخاستی
چه بد کردم که پیمانم شکستی؟امید وصل در جانم شکستی
دریغا قصه دردت چنین مشکل نبایستیره درد ترا جز وصل تو منزل نبایستی
گر چشم شوخ تو ز جفا خفته نیستیکار جهان چو زلف تو آشفته نیستی
باز از دو لب به عالم صد شور درفگندیبنیاد عمر ما را یکباره بر فگندی
مرا فرسوده غم چند داری؟به عشوه تا کیم خرسند داری؟
چون تو از غم ندیده ای خواریاز غم ما کجا خبر داری؟
گره مشگ بر سمن چه زنی؟لشکر زنگ بر ختن چه زنی؟
حسن او بار دگر می بینیعکس رخسار قمر می بینی