دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
دلبند سمنبرست گلرفتاراشیرین سخنا ماه شکر گفتارا!
تا سایه فگند سرو آزاد بر آبتا عکس گل شکفته افتاد بر آب
آن دل که همیشه در طرب داشت شتابوان دیده که بد رخ تو وی را محراب
اکنون که شد از دست من . . .وصل تو که جان من بدو یافت طرب
مه مژده دهد به عمر جاوید امشببربط بنهد ز دست ناهید امشب
در بزم تو گل با می سوری در ساختبا باده و گل نرد طرب باید باخت
مرا اندیشه ات خون در جگر سوختتمنای وصالت مغز سر سوخت
گل صبحدم از باد برآشفت و بریختبا باد صبا حکایتی گفت و بریخت
دوش از چشمم سرشگ خون افزون ریختوین طرفه که درجام می گلگون ریخت
ساقی ز صراحی می گلگون می ریختمطرب گه زخمه در مکنون می ریخت
کار دو جهان از دو محمد شد راستوز سایه هر دو ملت و ملک بجاست
ای دل بنشین که یار بر خواهد خاستدر کار تو دوست وار بر خواهد خاست
بر من ز فراقت ار چه بیدادیهاستدل را به شب از خیالت آزادیهاست
تن در غم تو همچو زه از کاستی استواندر تو چو دامن همه ناراستی است
شاها! تویی آنکه آسمان پایه تستدین داری و شرع پروری مایه تست
زین بیش مکن ریش که شد کارت سستوین سستی کار تو ز فعل بد تست
دوش از چشمم سرشگ گلگون ره جستدر جام شراب ریخت صد قطره نخست
هر کو دل و جان به خدمتت پروردستبا نعمت و ناز جفت وز غم فردست
تا دل به کف تو رایگان افتادستصد گونه مرا به جان زیان افتادست
زان پیش که دل داد جوانی دادستاندر سر من موی سپید افتادست
امشب بر من زمانه شاد آوردستحوراوش و مشتری نژاد آوردست
از باده درد ناز ساقی بترستوز صبر گریز پای عاقی بترست
چون دید بتم که کار من بر خطرستوز درد دلم بر رخ زردم اثرست
هر کو ز ملوک عصر بیگانه نشستدر آتش اندوه چو پروانه نشست