دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
شبها که من از وصل تو بودم سرمستمسکین دلم از روز غم ایمن نشست
زان طیره نیم کان بت آزار پرستدل بست مرا به عشوه و پشت شکست
درد توام ای عهد شکن در جانستغم در دل باشد آن من در جانست
در کوی غم تو صبر بی فرمانستدر دیده ز اشگ هر شبی طوفانست
شاهی که سعادت و ظفر رهبر اوستدر چشم فلک سرمه ز خاک در اوست
عهدیست که جام می ندیدم بر دستنه عشرت پنج روزه وامن پیوست
زان روز که چشم من به رویت نگریستنگذشت شبی که در غمت خون نگریست
ای دیده نگویی که ترا با دل چیستوی دل ز تو چند خواهد این دیده گریست
ای موی سپید هیچ آزرمت نیست؟بر من بجز از تاختن گرمت نیست؟
چون در دل من تویی دروغم خوش نیستکارم ز تو چون زلف تو درهم خوش نیست
چون دلم که زلف یارم خم داشتدر حلقه او رفت و قدم محکم داشت
هر زخم جفایی که فلک پنهان داشتزد بر دل ما از قضا فرمان داشت
با من غمت ای فقاعی حور سرشتهنگام وفا تخم تبهکاری کشت
دل در غم تو نقش امان جست و نیافتوز محنت تو خلاص جان جست و نیافت
بس دل که ز عشق تو سر خویش گرفتبس جان که به بازار تو از دست برفت
آنرا که بد امید وصال از چشمتدور از لبت افتاد به حال از چشمت
دل بر سر کوی تست سرمست غمتتن همچو دل اوفتاده در شست غمت
ای کم زده خورشید فلک از رایتعاجز شده کان ز طبع گوهرزایت
گندانی را کز آفتابه ش نم زادچون آتش خاطر آب خود داد به باد
پیروزه آسمان نگینم زیبدبر توسن روزگار زینم زیبد
با من چو شبی به وصل در پیونددننشسته هنوز رخت بر می بندد
گر یار به خون تو کمر در بنددای دل مکن آنچه از تو خرد نپسندد
گندانی را که گند بدعت داردفرابه به سنگلاخ ما می آرد
دهر ار چه غم نامتناهی دارددر کار دلم بسی تباهی دارد