دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
گل از رخ گلرنگ تو تشویر خوردنرگس ز کمان ابروت تیر خورد
از روی خرد شعر ترا ای سره مردماننده به آب بیلقان باید کرد
دل گر سوی لهو و ناز کم می یازدشاید که ز غم به خود نمی پردازد
چون طبع تو با یار جفا می ورزددل در غم تو ز بیم جان می لرزد
چون لشکر عارضه به بد رای تو زدبر عرض شریف عالم آرای تو زد
دریاب دلی را که به داغت سوزدزان پیش که خط از پر زاغت سوزد
هر دم به تو خصمی دگرم برخیزدترسم که ز عشقت اثرم برخیزد
گفتم ز سپاهان مدد جان خیزدلعلی است مروت که از آن کان خیزد
بر عمر دراز شه علامت باشدرنج قدمش چو با سلامت باشد
شکرست که جان لطف بر جای بماندصحت بر شاه عالم آرای بماند
با من ز تو یادگار جز درد نمانددور از تو ز من جز نفسی سرد نماند
از لشکر صبرم علمی بیش نماندوز هر چه مرا بود غمی بیش نماند
دل با تو برفت هیچ منزل که نمانددر عشق بگو کدام مشکل که نماند
ای دوست مخور خون غم اندوزی چندخوش باش و مده دل به بد آموزی چند
با چشم چگونه اشگ دارد پیوند؟بودیم چنان هر دو بهم روزی چند
بیش از مه رخسار تو پرتو نخرندوآن عشوه گرم تو نو از نو نخرند
دست تو به جود طعنه در میخ زنددر معرکه تیغ گهر آمیغ زند
یارم سر سرو سایه ور می شکندبر برگ سمن سنبل تر می شکند
بر تیغ تو شاه روم سر عرضه کندبر تیر تو نسر چرخ پر عرضه کند
در کوی توام سینه پر سوز افگندوز روی توام دور بدآموز افگند
بر درگه وصل یار سرهنگانندبی سیمان را ز در برون می رانند
هر کو شرف خدمت تو بگزیندفارغ شود از جهان و خوش بنشیند
لعل لبت ار به بوسه سرکش نبوداز دست تو یک پای بر آتش نبود
مگذار که سودم به زیان در برودو آوازه جورت به جهان در برود