دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
آن کس که بیک چشم زدن برد دل منزد آتش افروخته در آب و گل من
ای زدوده دل و زدوده سخنتازه گشت از تو روزگار کهن
بوستان زرد شد ز باد خزانتا هوا سرد شد ز باد بزان
گر ندیدی بهشت و حورالعیناینک این مجلس امیر ببین
آرامش جان من آرام روان منروشن بتو چشم من شادان بتو جان من
آواره شد از مسکن و مأوا صنم مناز طعنهٔ بدگوی و ز بیغارهٔ دشمن
از یار بریدن بسزا وار گزیدنمستم ز بنفشه بسمن برگ گزیدن
ای دل تو را بگفتم کز عاشقی حذر کنبگذار نیکوان را وز مهرشان گذر کن
بر گرد مه ز عنبر ما هم زده سماطینچندین هزار خوبی پنهان بزیر زلفین
ایا شده ز تو مدحت گران و زر ارزانهنر نمائی و سرمایه هنرورزان
ای آفتاب روشن تابان میان گلشنآرام شهر مائی نام تو شیر اوژن
آن کس که گشت ایران ویران بدست اوبسپرد جان بدولت بر شهریار نو
خداوندا به پیروزی همه گیتی گشادی توز بخت و دولت پیروز ماه و سال شادی تو
اکنون دهند خصمان ای شاه کام توواکنون کنند جان جهان را بنام تو
امیرا بر همه میران خداوند و امیری توبطبع و رای برنائی بعقل و هوش پیری تو
ای شهریار یار تو بس کردگار تواندیشه نیست گر نبود خلق یار تو
ای خسرو جوان و جوانبخت گاه نودر خور چو اول شب شوال ماه نو
ایا خسرو راد آزاده خوترا داده ایزد همه آرزو
شد سرشگم ز آرزوی روی تو چون روی تووز فراق روی تو بگداختم چون موی تو
امیرا بر تو فروردین فرخ باد و فرخندهمبراد از دلت شادی مبراد از لبت خنده
شد از بهار خجسته سپاه برد شکستهبر اوستاد موفق بهار باد خجسته
ای بند بلا دیده و از بند بجستهمردانه شده آمده بر شهر خجسته
ای نیزه تو گوی و دل دشمن انگلهخصم تو روبهست و حسام تو بنگله
ای جان بدسگالان جفت گداز کردهوی طبع نیک خواهان انباز ناز کرده