دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
دلی دیدم بسی تیمار دیدهفراوان سختی و خواری کشیده
شد پیر جهان و شد جوان بادهوز نقش و نگار باغ شد ساده
ای نیکخوی مردم ای نیک خوی شاهتو نیکخواه شاه و ترا بخت نیکخواه
شادی ز دلم دور شد و خواب ز دیدهتا من نیم آن روی دلارام تو دیده
ای بگرد روز از شب قمر آوردهگرد مشگین بگرد قمر آورده
بر وی تو بروشنی از مهر و ماه بهزلفین تو ببوی ز مشک سیاه به
مشوش است دلم از کرشمه سلمیچنانکه خاطر مجنون ز طره لیلی
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیبچه آب جویم از جوی خشک یونانی
ای درم یافته از دست تو ارزانیای کرم داشته ایزد بتو ارزانی
ای همه از رادی و از راستیجان و دل از راستی آراستی
ای گشته یادگار ز کردار تو شهیدیدار تو مبارک و گفتار تو بهی
ای شاه جهانگیر جهاندار جهانجویعید است و لب یار و لب جام و لب جوی
خدایا بر جهانم کام و فرمان روان دادیبمدح و آفرین من زبان خلق بگشادی
ای همه رادی و راستی و درستییافتی از روزگار آنچه که جستی
ای پادشاه عالم بایسته پادشائیرادی و راست گوئی پاکی و پارسائی
شاه زمینی و پادشاه زمانیجز بفریدون با هیچ خلق نمانی
خدایگانا کار جهان شناختهایبه تیغ سر ز همه مهتران فراختهای
به پیروزی شدی شاها که بازآیی به پیروزیسر هرکس تو افرازی دل هرکس تو افروزی
خداوندا تن خصمان برنج اندر بفرسودیمعادی بر زیان از تو تو از تائید بر سودی
ای پیشه تو رامش و پیروزی و بهیگل رفت و لاله رفت و ترنج آمد و بهی
ای طبع تو سرشته ز رادی و راستیدور از روان تو کژی و نارواستی
ای سر رادان و راستان بدرستیروی زمین از بلای بخل بشستی
همی گذشت بکوی اندرون بت مشکویز روی او شده جای نشاط و رامش کوی
دلم بدیگر جای و تنم بدیگر جایتنم بغربت و دل با تو مانده اندر وای