دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان راچو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را
میان در بست اقبال آگهی راقدوم موکب توران شهی را
ای داده ز آفتاب گداره کلاه راو افزوده بر سپهر و ستاره سپاه را
خسر و خسرو نشان شاهی که جز بر لفظ اونیک بختی کم فرستد تحفه و زادی مرا
زهی جناب تو والا مکان نعمت والاز روی همت عالی فلک نشیب و تو بالا
مرزبان خطه ی اول فلک معزول بادحاش لله گر برین در گه ندارد انتما
خوش گرد چرخ گوش ممالک بدین خطابکامد نهنگ رزم چو دریا در اضطراب
زهی تو روح به خوبی و دیگران همه قالببساط حسن تو بوسد چو بر گشاد بقا، لب
رمیده جان سعادت رجوع یافت بقالببدست بوس قدومش گشاده گرد بقا. لب
در تتق ابر شد، باز رخ آفتابهمچو بناگوش یار در خم زلف بتاب
تافت چو صبح دوُیم شاخ ملمع سلبجرم فلک زیر پای چشمه خور، زیر لب
گر مایه گیرد از رخت ای دلبر آفتابعاشق شود زمانه بصد دل، بر آفتاب
وداع و فرقت احباب و یاد عهد شبابدیار عمر امیدم، خراب کرد خراب
ای سالکان راه هوای تو در طلبوی ساکنان کوی رضای تو در طرب
ای فلک قدر آفتاب جنابمشتری مسند و هلال رکاب
به بست شرع سلامت گذار بر سوی نوببرست بحر شریعت ز موج هر آشوب
آنرا که چار گوشه عزلت میسر استگو نوبه پنج کن، که شه هفت کشور است
الحق این جشن، نه جشن است که باغ ارم استارم از لطف مزاجش به وبا متهم است
آنچه بر من ز دل و دلدار استچون دهم شرح که بس بسیار است
بخدائی که نفس قدرت اوشمس های رواق گردون است
دلی که بسته این پیرزال جادو نیستهمیشه خسته زخم جهان بدخو نیست
خسروا، ملک تو را، عرض جهان نتوان گرفتپیش قدرت باد اوج آسمان نتوان گرفت
گرهگشایِ سخن، خامهٔ توانِ من استخزانهدارِ روان، خاطرِ روانِ من است
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیستدر دیده افلاک نشانی ز حیا نیست