دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
چه خرمیست که امروز نیست زنگان راچه فرخیست کزو بهره نیست کیهان را
زهی فرماندهِ مطلق جهان رامشرف کرده نامت هر زبان را
ز میان ببرد ناگه، دل من بتی شکرلببه دو رخ برادر مَه، به دو زلف نایب شب
مدامم ده، که ایامم مدام استشکار عیش را، ایام دام است
صبحدمان، از می گل بوی مستهمچو نسیم سحر از جا بجَست
گرچه سوگندان خوری، کهاکنون نکوتر دارمتمن نیم ز آنها، بحمدالله که باور دارمت
مشرقِ مَه دور گریبان اوستمغرب جان نقبهٔ مرجان اوست
شکر ز لعل تو دَر لولوی خوشاب شکستصبا به زلف تو ناموس مشک ناب شکست
بی روی تو، روی خرمی نیستدر عشق تو، جای بیغمی نیست
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیستخون میخورم از غصه و سامان نطق نیست
چون مرا دولت وصل تو، شبی روزی نیستزانکه در مذهب من، عیدی و نوروزی نیست
مه رخم، سرو قامت افتاده ستراستی را، قیامت افتاده ست
یا رب آن ماه تمام، آن من استکه به قد سرو خرامان من است
این زبان کاندرین دهان من استسبب محنت و زیان من است
ای اختری، که شاه کواکب غلام توستاین رجعت تو، حاصل صد انتقام توست
بازار تو را کرانهای نیستآزار تو را بهانهای نیست
کس به عشق تو دستیارم نیستدل بهجر تو پایدارم نیست
طبیب درد بیدرمان کدام است؟رفیق راه بیپایان کدام است؟
رخسار آن نگارین یارب چه شاهداستو آن زلف وخال مشکین یارب چه شاهداست
خیزید و می آرید که هنگام بهار استرخسار عروسان چمن همچو نگار است
یا رب آن روح ممثل چه خوش استبر گلش زلف مسلسل چه خوش است
با دل بد عهد تو گل به سر دامن استگنبد نیلوفری در یک پیراهن است
آن چشم مست بین که خرد در خمار اوستو آن لعل چون شکر که روانها شکار اوست
ازفلک آن ماه کون آمده استیا پری از پرده برون آمده است