دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
کار ستمت به جان رسیدهاستاین کارد به استخوان رسیدهاست
یارب آن روی است با آن زیب و کشّی یا مه استچشمه آب حیاتش در زنخدان یا چه است
یک امروزت سر من چاکرت هستچه گویی این لطافت در سرت هست
محرم عشق را حکایت نیستهمره راز تو روایت نیست
هنگامه ی خورشید ز رخسار تو بشکستبازارچه سرو ز رفتار تو بشکست
هیچ، دردی به تو ای مایه درمان مرسادهیچ، گردی به تو ای چشمه حیوان مرساد
یاد میدار که از مات نمی آید یادای امید من و عهد تو سراسر همه باد
چو لب افق بخندید و دم صبا بر آمدبمبارکی و شادی غمش از درم درآمد
من خاکِ چنان بادم کو زلفِ تو جنبانددر آتشم از آبی کاندامِ تو را ماند
تدبیر دل مرا نمیخواهدجز صحبت ناسزا نمیخواهد
هرکه دل بر سرو بالائی نهدبر سر هر آرزو پائی نهد
هرکه در دامن تو آویزدنه چنان افتد او که برخیزد
بی غم عشق تو دل بکار نیایدجان نبود آب و گل بکار نیاید
دوستی یکدل و دمساز نماندمونس محرم و همراز نماند
خوی تو باجور روزگار بسازدحسن تو با لطف کردگار بسازد
خیمه در کوی یار خواهم زددر آن غمگسار خواهم زد
همچو بالای تو سروی به چمن مینرسددر خور لعل تو دُری ز عدن مینرسد
دل به عشق تو جانسپاری کردصبر هم نیز حق گذاری کرد
وقت بیاید که دور غم به سر آیدصبح وصال از شب امید برآید
روزی که جفاهای تو بر یاد من آیددل نوش کند غصه و از خویشتن آید
رخ او دیده را بصر بخشدلب او کام را شکر بخشد
نه صفای تو در بصر گنجدنه صفات تو در خبر گنجد
آنرا که چنان سلسله ها بافته باشدهر سلسله زندان دلی تافته باشد
روی تو، ممالک جهان ارزدوصل تو، حیات جاودان ارزد