دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
چه بود ماه که با روی تو از کوه بر آیدچه زند سرو که با قد تو بالا بنماید
گر نقاب از دورخ براندازدعالم از عافیت بپردازد
نام تو، بهر زبان در افتادشوری به همه جهان در افتاد
حسن رویش دیده پرخون میکندعقل واقف نیست تا چون میکند
از تو هر آنچه بر من درویش میرودراضی شدم چو بر همه، زین بیش میرود
جهان پیر باز از دست نیسان خرقه میپوشدمبارک بادش ار بر دُردخواران زهد نفروشد
با سرو قدت چمن بسوزدوز مشک خطت ختن بسوزد
دهان تنگ آن دلبر نشان طبع من داردکه در یک نقطهی وهمی جهانی در وطن دارد
شام از طرب رخت سحر گرددزهر، از مدد لبت شکر گردد
لعل تو به نکته دُر چکاندوین قاعده کس چو تو نداند
یار دست جور در جان میکندزانکه کار جان به مرجان میکند
جان نقش رخ تو بر بصر داردتن نیز غم تو بر جگر دارد
وصلش مرا قرین سعادت نمیکندچون بیند التفات زیادت نمیکند
از عشق تو بوی خون همیآیددم نتوان زد که چون همیآید
دل ز دست غمت به جان نجهدعقل جز خسته بر کران نجهد
باز مرا عشق کهن تازه شدباز ز من شهر پرآوازه شد
هر محتشمی پایهی عشق تو نداردهر پر جگری تاب عتاب تو نیارد
تن بیغم تو جان نمیخواهدجان بیرخ تو جهان نمیخواهد
از لب یار شکر میبایدو خطش عنبرتر میباید
که را هجرت به پرسش کمتر آید؟ز خون دل کنارش کمتر آید
دست اَر همه بتان به جمال و وفا برندپس بیوفا جمال تهی را کجا برند؟
وصل شک نیست که در میبایدوز میان هجر بدر میباید
بهار امسال خوشتر مینمایدچمن چون نقش آذر مینماید
هر آنکس را که دلداری چو آن سرو سهی باشدنه پندارم که جانش را ز تیمار آگهی باشد