دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
یک دمت خود غم دلم داردگرچه دل غم به غم نینگارد
تهمت اشکم چو پیدا میشودعشق رخ پوشیده رسوا میشود
مرغی یگانه بودم یاری به دستم آمدالحق شگرف صیدی، ناگه به دستم آمد
یار ستمپیشه باز، دست جفا میبردو ز همه یاران سخن، دست به ما میبرد
آتش عشق تو چون زبانه برآرددود ز دل، از سر زمانه برآرد
دل بر امید وصل تو جان را همیزندمردانهوار سود و زیان را همیزند
دردیست دردِ یار که درمان نمیبردهر دل که در فتاد بدو جان نمیبرد
جهان، جان فشاند چو روی تو بیندنه روی تو، گر خاک کوی تو بیند
باز دل در عشق رایی میزندسنگ بر قفل بلایی میزند
با آنکه به هشیاری همتات نمیافتداز نخوت و جباری بامات نمیافتد
تو را اگر تو، توئی عالمی شکار بودبه عهد تو علم فتنه آشکار بود
پایهی حسن تو آفتاب نداردمایهی زلف تو مشکِ ناب ندارد
با که گویم راز چون همدم نمانددرد بگذشت از حد و مرهم نماند
پسته خندان تو شکر فشاندسنبل پرتاب تو عنبر فشاند
مشتری غاشیهی مهر تو بر دوش کشدآسمان حلقهی پیمان تو در کوش کشد
امید وصل غم روز هجر چون شب شمعز سوز سینه لبم خشک و دیده تر دارد
جور تو گر عنان بجنباندآسمان در رکاب او راند
مرا بر این نسزاید که از تو باشم دورمکن مکن که نهای در هلاک من معذور
تا تولای تو کردم شدم از خود بیزاربا جفای تو خوشم گر تو نگیری آزار
آن زلف مشوش بین در عنبر و بان منگرو آن قامت دلکش بین در سرو روان منگر
دلا فتراک آن جان و جهان گیروگرنه ترک من گو دست جان گیر
یک نظر در صورت آن روح روحانی نگربسته سنبل پای گل بر سرو بستانی نگر
دلبری دارم که یارب زینهارزو چنان زارم که یارب زینهار
ای ز تو بر هر دماغی صد هوسوز وصالت خود نشان نادیده کس