دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
مسلمانان فغان از دست چشم کافر مستشدل آزاد من چون دید سحری کرد و بربستش
گر ز کوی عاشقانی، تا عدم همخانه باشخویش خوشرویان شدی، با خویشتن بیگانه باش
تو چه گوئی ار بپرسم ز لب شکرفشانشز چه داد زهر ما را، چه بود جوابش، آتش
در خون دل نشاندم روی ازفراق رویشقدی چو سرو گردم موی از فراق رویش
ای عشق یکزمان زدل من نفورباشای دل چو عاشقی به بلاها صبور باش
مهمان تو آمد دل در باغ رضا خوان کشوین مرغ سخندان را در پای سلیمان کش
در فراقت طاقت من گشت طاقمستغاث از جور و بیداد از فراق
چند خورم خون خود از دست دلشستم از دوست بهفت آب و گل
چو من عادت چنین دارم که غم را شادی انگارمبه بیماری چنان کآمد تو هم میدار تیمارم
میبین که تا چه غایت از تو به درد و تابمهم رخنه مینجویم هم روی مینتابم
باز در دست چرخ بد سازمپایمال جهان طنازم
از همه عالم خریدار توامباورم کن عاشق زار توام
پیمان شکنا بر سر پیمانت نمیبینمطغرای وفا بر سر فرمانت نمیبینم
درد هجران تو را داغ جگر ساختهامگرد میدان تو را کحل بصر ساختهام
دوش با دوست محاکات به جان میکردمنکته را راه به هنجار زیان میکردم
دلبری دارم که جان میخواهد از من، چون کنم؟از سر جان بر نشاید خاست، ای تن، چون کنم؟
همه عارض تو بینم، چو نظر بر آب دارمهمه چهرهی تو بوسم، چو به کف شراب دارم
مه را وجود گفتن با روی او نیارمتشبیه شام بستن بر موی او نیارم
از دل گره غم تو بگشادمسودای تو از دماغ بنهادم
دوش در عیش و عشرتی بودمکز طرب تا به روز نغنودم
بی تو با یک دل، غم دل ماندهامدست بر سر، پای در گل ماندهام
هرغم که دهد عشق تو من خار ندارمبی تو علم الله که جز این کار ندارم
یا رب این من، غریب کمخطرمکه چو بخت اندر آمدی، ز درم
از نو، رقمی بر دل درویش کشیدمخط، بر خرد عافیتاندیش کشیدم