دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
کو محرمی که قصهی تو در میان نهمگوش سخن بگیرم و در یک کران نهم
بیشب زلف تو سیهروزمخستهی روزگار کین توزم
چون با غم تو قرار گیرماز هر دو جهان کنار گیرم
ره صد رهگذرت میدارمچشم و دل بر اثرت میدارم
با آنکه در میان دل آتش همیزنمچون عود، در میان نفس خوش همیزنم
کارم از عشق به جان است، چه تدبیر کنم؟یار در پرده نهان است، چه تدبیر کنم؟
شبِ دوش، با دوست می خوردهامبگو نوش، کز دست وی خوردهام
خیز تا دست طرب یک دم، به جام میزنیمدوستگانی بر رخ ماه مبارک پی زنیم
آنم که زین بر اسب تمنا نهادهامتا لاجرم، چو باد سوار و پیادهام
در فراق تو سوخت این جگرمتا چو بخت اندر آمدی، ز درم
به حق آن، که جز از تو، کسی گزیده نیامکه در فراق تو یک لحظه آرمیده نیم
به هر کژم که نهی نقش خویش میبینمنه آن حریفم لیکن که مهره برچینم
میروم از غم عشق تو چنان بیخبرمکه ندانم به کجا یا به چه اندیشه درم
وه که امروز به حال دگرمتو چه دانی که نداری خبرم
ساقی من از خمار شبانه مشوشموقت است اگر به بادهی باقی کنی خوشم
پردردم و بمانده ز درمان خویشتنگم کرده در هوای تو درمان خویشتن
خه خه آن سوسن سیرابش بینهی هی آن سنبل پر تابش بین
ای سعی کرده عشق تو در خون و جان منتیر بلای تو، نه به شست و کمان من
ای برگشاده دست به بیداد عاشقانبر چرخ میرود ز تو فریاد عاشقان
ای جهان را، یادگار از طغرل و الب ارسلانآسمان داد و دینی آفتاب دودمان
چیست، شرط عاشقان؟ با بینوائی ساختنسلطنت را خاک نعلین گدائی ساختن
این چرخ دغاپیشه دست خوش خوی تودر ششدرهی حیرت، خورشید ز روی تو
از رهی روی بگردان و برودامن مهر برافشان و برو
ای در دل و جان سواری توشیران جهان شکاری تو