دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
باز دل را تازه شد درد کهن با یار نوبوالعجب شکلیست این درد کهن دلدار نو
سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای اوسر و باری کیست تا گوید که من، بالای او
داد دلم نمیدهد زلف ستمپرست تودست تظلم ای پسر، در که زنم ز دست تو
ای شکرخای شده گوش از تورخ ماه آمده شبپوش از تو
ای مرهم هر سینهی مجروح لب توفرسوده قدمهای دلم در طلب تو
ای همه شیران اسیر دام توتو سنان خویشتن بین رام تو
ای شکارآویز دل فتراک توروح گردی بر بساط پاک تو
گوهر دیده کردهام، پیشکش جمال تواطلس رخ کشیدهام، در قدم خیال تو
ما ماندهایم و جانی، در دست غم بماندهاز عمر بیش رفته، از صبر کم بمانده
ای مرا چون جان گرامی جام جانپرور بخواهچون رخ و اشک من و خود، بادهی احمر بخواه
ای غمت در جان من آویختهنه، که خود با جان من آمیخته
توسن به سر عنان به من دهوان لعل شکر فشان به من ده
گره مشک، بر سمن چه زنی؟لشگر زنگ، بر ختن چه زنی؟
پسرا، هست روز آن که تو روی در وفا کنیز من ار پند بشنوی، ره وحشت رها کنی
دگر بار ای دل سنگین فتادی!عنان در دست بدعهدی نهادی!
دیدی چگونه ما را، بگذاشتی و رفتی؟بیموجبی دل از ما، برداشتی و رفتی؟
والله که به بیباکی، ناموسِ جهان بردیحقا که به چالاکی، آرامِ روان بردی
دل ببری، تن بزنی، اینت بلائی که توئیشوخ رگی، سخت دلی سست وفائی که توئی
ای پشیمان شده ز دلداریعهد نو کرده با جگرخواری
من تنگدل و تو تنگ خوئیمن خوب سخن، تو خوبروئی
ای عهد تو جمله نانمازیمهر تو چو صبر من مجازی
جانم فدای توست، که جانان من توئیشمع وثاق و تازهگلستان من توئی
تو که از دردِ سری آه کنیچه حدیثی سر این راه کنی
دیدهی مور است، یا دهان که تو داری؟پارهی موی است، یا میان که تو داری؟