دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
ای دل آخر تا کی این دیوانگیهر زمانی با منات بیگانگی
کژ نهادی کُله، چه سرداریبه جز آن کهم ز پای برداری
زلف چون بر عذار میفکنیلیل را در نهار میفکنی
در کار تو از دست بشد عهد جوانیمن سوخته زین غصه، نماندم، تو بمانی
ای کزان چشمه جان بخش و دولب جان منیکوری جمله حسودان جهان، آن منی
ای به هلاک جان من، عشق تو را کفایتیرخصت خون خلق را، حسن تو محکم آیتی
بر گل چو مثال عنبر انگیزیدر روم ز زنگ لشگر انگیزی
دلا آن به که با جان در نبندیمرا با دلبر دیگر نبندی
رخ تو فتنه جهان بودیگر نه، از دیدهی نهان بودی
جانا، همه آیت نکوئیدر شان تو آمده است گوئی
روز تو اقبال و فرخ نیستیگر تماشاگاهش آن رخ نیستی
چون گشت رخ چمن دل آرایوقت است به عیش کن دلا، رای
گرد ماه از زلف عنبر مینهیپیش جان از لعل شکر مینهی
مشک می رنگ، بر سمن چه زنیشب دیرند، بر بدن چه زنی
بدین جمال اگر تو را وفاستیهمه جهان به مملکت تو راستی
به تن بودم امروز چون ناتوانیشدم با رفیقی سوی بوستانی
صبحدم آن روی چون نگار چه شوئی؟ابر نهای روی لاله زار چه شوئی؟
سوزی است مرا در دل دانی که چه سان سوزیسوزی که وجود من بر باد دهد روزی
بس کین دل زار ریش کردیگفتم زینهار بیش کردی
کره مشک بر سمن چه زنیلشکر زنگ بر ختن چه زنی
ای قاعدهی بزرگواریاز حزم تو برده استواری
ای بندهی لب تو، لب آبدار میگلگونه کرده عکس رخت بر عذار می
شبگیر و تنها میروی ای شمع دلها تا کجادانم بر ما میروی اینک تو با ما تا کجا
زهی چتر قمر طرف کلاهتبه غلطاق سحر زلف سیاهت