دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
ای بمدح تو منتظم کردهفکرتم خاطر پریشان را
بر دَوَد چون سمندراز آتشبگذرد چون سفینه از دریا
خواهد که چون سپند در آتش وطن کندمرغابی آنزمان که بود در میان آب
ایا دقیق نظر دلبری که گاه سخاتو آنی ار بچکانی همی ز آتش آب
دو کس بزاویه ئی در نشسته مخموریمبه یاد باده ی دوشینه هردومست وخراب
ای شمع آسمانی پروانه جمالتهر دیده ئی و مهری از خاتم مثالت
ای خامه ی تو منهی سر ازل شدهمحتاج کشته ام قَد ری کاغذم فرست
ای شاه ز ساغر نوالتایام ز نیم جرعه مستست
ای جهانداری که خاطر قدراوجت راندیدگرچه در پرواز معنی، بال ادراکش بسوخت
در جهان هفت خصال است پسند حکماکه از آن هفت فراترعددی با من نیست
شاها مَثل رخ تو و روحچون باغ ودماغ و باد و باده است
پشت بر کار جهان آر که راه این راه استروی در روی نشاط آر که روز این روز است
بواهبی که بر ارباب عقل و اهل یقینبفیض نور خرد راه کشف پیموده است
هر که را دردل از خرد خبراستصنعت ذات او همه هنر است
احوال ناتوانی ایام خویشتندر مجلس رفیع تو گفتن ثواب نیست
ای وزیری که گوش هوش تو رااز پس پرده ی قضا خبر است
عذری دارم بترک مدحتچون نسبت عالی تو واضح
گلهٔ هجر تو با وصل تو میکردم دوشگر بشد عمر مرا هیچ به جز غم نگشاد
من گرد سر کوی تو از بهرتو گردمبلبل ز پی گل بکنار چمن آید
نیست آئین وفا در شهر مامن بر آنم خود که در عالم نماند
بخدائی که رخت عزت اودر سرای کهن نمی گنجد
بروزگار خودم بعد از این امید نماندکه گشت عودمن از گشت روزگار چوبید
ای خسروی که بر درذهن توروح قدسخود را بخیلتاشی تعریف میدهد
نهاد طبع لطیفت چه گوهری است کزوهزار دریا در لحظه ئی همی زاید