دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
زهی دست بیضات چون تیغ خورشیدجهان را شده نیک از او حالت بد
شها زهره گر جز ببزمت سرایددف و بر بطش هر دو ناساز گردند
جمشید رکابا توئی آن شاه که امرتاز سنگ سیه ناقه صالح بدر آرد
بخدائی که روی بند عدمامرش از چهره جهان بگشاد
خسرو دشمن شکن که صورت فتحشدر سر تیغ جهانگشای توان دید
ای بجائی که پیش صورت توخانه بشکست نقشبند خرد
ای یازده امهات و نه بابنازاده خلف تر از تو فرزند
رسید، کان مروت بقعر گوهر جودرضا بن دین دریای مکرمت محمود
باد معلوم رای تو که مراشهپر شب همی نرنجاند
شهریارا، چو ادب یافت ز عدل توجهانکرد کاری که نه نیکوست نگردد هرگز
الا ای برید روان، باد صبحکت از خلد عار آید و گلشنش
از چشمه عذب خلق گشتیشوریده ز چشم شور مخلوق
چهار چیز که اصل فراغت است و منالنیرزد آن به چهار دگر در آخر حال
چو دولت قدم کرده از سررسیدمبعالی جناب تو مخدوم مفضل
افضل الدین ما صناعت طبنیک داند همی کثیر و قلیل
مدتی تا در این جهان بودیمهرزه گفتیم و باد پیمودیم
مرا گر ز آب حیوان جرعه ریزندچه عیب آید که در پای تو دردم
چیست آن معشوقه ای کاو نه زخاص است و نه عامبا حریفان سر بسر یکسان بود در ابتسام
از غایت حسن تو و زغیرت چشم خودپیدات نمی یابم پنهانت نمی بینم
تعرضی مرسان ای زمانه عرض مراکه مر تو را دگری هست و من همان دارم
چرخ دولابی ام افکنده چویوسف درچاهوای سیاره ی او کز نظر آرد رسنم
خوش کن بوعده ای دل من، گوخلاف باشتا چشم انتظار بعمری برآن نهم
بدرد تازه هر ساعت مرا مشغول خود میکننه زین پیکار کم داری و نه بیکار بگذارم
خسروا، بر بساط همت توستقدم طبع آسمان سایم