دفتر شعر
۹۸ شعر در این دفتر
جانا حدیث عشق چه گویی کجا رسدآیا بود که نوبت وصلت به ما رسد؟
این منم یارب که چرخم سوی اختر می کشدچشمه روشن ز خاک تیره ام بر می کشد
روی تو به ماه آسمان ماندقد تو به سرو بوستان ماند
وقت آن است که مستان طرب از سر گیرندطره شب ز رخ روز همی برگیرند
چشمم چو بر سر گل و گلزار میروداندیشه در پی دل و دلدار میرود
عمری مرا هوای لهاوور بوده بودهمت بر آن سعادت مقصور بوده بود
باد آتش بار چون از روی دریا در شودخاک پژمرده ز آب زندگانی تر شود
جهان را شاه فرخ پی چنین باید چنین بایدکه خلق عالم اندر سایه عدلش بیاساید
رخش طرز گلستان مینمایدز آتش آب حیوان مینماید
یارب منم که بخت مرا باز در کشیدوز قعر چاه تیره به اوج قمر کشید
خه بنا میزد این جهان نگریدخوشی باغ و بوستان نگرید
هفته دیگر بسعی ابر مروارید بارآورد شاخ شکوفه عقد مروارید بار
یارب جهان بکامه بهرام شاه دارایام را مسخر این پادشاه دار
ای بخت بده مژده که برخاست به یکباراز گوهر شمشیر خداوندی زنگار
ای بی خبر ز نیک و بد گشت روزگاراز خوب غفلت آخر یک راه سر بر آر
اکنون که تر و تازه بخندید نوبهارما و سماع و باده رنگین و زلف یار
ای مبارک تر عشقت ز سعادت بسیارای گرامی تر وصلت ز جوانی صد بار
سزد گر جبرئیل آید بر این پیروزه گون منبرکند آفاق را خطبه بنام شاه دین پرور
من به راه مکه آن دیدم ز فخر روزگارکز پیمبر دید در راه مدینه یار غار
اندرین عید مبارک پی فرخنده اثربار داده است سلیمان نبی باز مگر
خدای عز و جل داد بنده را در سردو دیدگان گرامی بسان شمس و قمر
ناگاه چو بشنید شهنشه خبر شیرفرمود که تازید سبک بر اثر شیر
زهی رفیع محلت برون ز حد قیاسبنای دولت و دین را قوی نهاده اساس
گهر نتیجه بحر است و بر خلاف قیاسنتیجه آمده بحری ز گوهر عباس