دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
ای تخت را خجسته تر از تاج گاه راوی ملک را فریضه تر از نور ماه را
هوای وصل جانانم گرفتستغم دلبر دل و جانم گرفتست
صنما بسته آنم که در این منزل تستخبری یابم زان زلف شکسته به درست
یارب در آن کلاله چرا عقل گمره استکان صد هزار حلقه شب رنگ بر مه است
روزم ز هجر تو بصفت چون شب آمده استوینک چو شمع جانم از آن بر لب آمده است
ای که گل جامه ز رنگ رخ تو چاک زده استجان به بوی تو نواهای طربناک زده است
دل و جانم بره جانان استگر بدو باز رسم جان آن است
هین در دهید باده که هنگام بی غمی استزان باده که مشرق خورشید خرمی است
قمری اندر بهار یار من استمونس نالهای زار من است
ای سرور کرده پادشاهتاوج فلکست پایگاهت
ما را به همه عمر سلامی نکند دوستتمکین درودی و پیامی نکند دوست
چه کنم قصه کز آن مایه غم بر تن چیستبا که گویم که از آن سرو روان با من چیست
کیست از دوران خونبارش دل صد پاره نیستهمچو آبی گرد نا اهلیش بر رخساره نیست
کریمی کو که در عالم زبون نیستاسیر و عاجز این چرخ دون نیست
ماهیست کز آن روی چو ماهت خبرم نیستوان چهره زیبای تو پیش نظرم نیست
در عشق تو ای جان که چو تو خوش صنمی نیستسرگشته دلی چون من و ثابت قدمی نیست
عشق بازی صدم افزون افتادلیک زینسان نه که اکنون افتاد
دل در طراز حلقه زلفت در اوفتادجان گرچه نقش بست ز دل برتر اوفتاد
روزی که مرا چشم به تو خوش پسر افتدآن روز همه کار دلم زیر سر افتد
ایکه قدرت صد چو گردون آورددور گردون چون توئی چون آورد
دل کار هوات می بسازدجان برگ عنات می بسازد
دوش بر هندوی خود بدمستیی ترکانه کردتا امید آشناوش (را) چنین بیگانه کرد
از لعل آبدار تو پاسخ همی رسدوز زلف تابدار تو دل را دمی رسد
مهرش از دل همی گذر نکندجان روا دارد این اگر نکند