دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
روح ز تو خوبتر به خواب نبیندچشم فلک چون تو آفتاب نبیند
یار چون عیسیم به ماه بردباز چون یوسفم به چاه برد
گر شمع تو بی زحمت پروانه بماندخورشید چو سایه ز تو درخانه بماند
لبم از بوس او شکر چیندگوشم از لعل او گهر چیند
پسرا تا کی از این خواهد بودوین دلم چند حزین خواهد بود
که بود جان که نه در بند وفای تو بودچه کند دل که نه خرسند جفای تو بود
دل چون ز لبت شراب خواهددرد از جگرم کباب خواهد
حسن تو به گفت هم نیایدنقش تو ز هر قلم نیاید
آخر دلم به آرزوی خویشتن رسیدو آنچه از خدای خواسته بودم به من رسید
آرام دل مرا بخوانیدبر مردم چشم من نشانید
صبح را رنگ بدان عارض چون ماه دهدشام را گونه بدان طره کوتاه دهد
هر آینه که دگر بایدم گزیدن یارچو یار من ز من و مهر من شود بیزار
سرو را ساکن به تخت آباد باشهمچنین باقی بمانی شاد باش
برآن زلف و لب و خال و بنا گوشسوی بازار عشقش برده ام دوش
گشت عنابی سرشکم زان لب عناب رنگهم نمی دارد دلم زان سنبل پر تاب رنگ
سخت با ما تو بخیلی بسلامنیک مائیم ترا عاشق و رام
دل در غم عشق یار بستیموز دردسر فراق رستیم
از صبر نکرده بازگشتموز دیده سوز ساز گشتم
همه شب دوش من بیدار بودمندیم حسرت و تیمار بودم
مجمر مهر سوخت چون عودمچنبر ماه تافت چون رسنم
آمد نفس به آخر یک هم نفس ندارمهم کمترم ز هیچ و هم هیچکس ندارم
حاصل ز تو جز درد دل ریش ندارمقسم از لب نوشین تو جز نیش ندارم
ای چهره تو بهار جانموی از تو شکفته بوستانم
برآنم که از روح شاهی کنمز دانش فراوان سپاهی کنم