دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
ای کرده همه بدی به جایمدریاب که شد ز جای پایم
تن در بد و نیک یار دادیمدل در غم آن نگار دادیم
زار بکشتی تو از آن می زیمتا تو بدانی که چسان می زیم
سرو را چون سوی آن گردون اعلا آمدیمابر گشتم ابر کز پستی به بالا آمدیم
ای همچو گل مطیع تو با برگ و بانوانوی همچو گل حسود تو بیرنگ و ناروان
ای صنم ماه روی هر چه توانی مکنهست ترا جور خوی تا بتوانی مکن
ای بهار جان و دل بخرام یکره در چمنغمزه خون خوار را یک باره بر آتش بزن
ای حلقه زلفین تو دام گل و سوسنهستیم به بوی تو غلام گل و سوسن
ای بر فلک رسیده خروش از سماع توپر در شده خزانه گوش از سماع تو
ای ابر گلستان معالی کرم توبر قبه عالم زده دولت علم تو
ای مرا بیشه دوستداری توهمه امید من بیاری تو
ای صاحب آن دو زلف کوتاهشب پوش منه تو بر رخ ماه
ای بنسب شهریار وی بحسب پادشاهرأی تو خورشید خلق روی تو ظل اله
خاک را چاک زد ای دوست گیاهعمر برباد مده باده بخواه
ای غمت اندر دلم آویختهدرد تو با جان من آمیخته
ای همچو ماه پیشرو لشکر آمدهوی از تو آفتاب امیدم بر آمده
ای آرزوی دیدهٔ بینا چگونهای؟وی مونس دل (من) تنها چگونهای؟
ای مونس جان من کجائیاز دیده من چرا جدائی
ما را رخ آن نگار بایستیآن شاهد روزگار بایستی
چو جانم گرامی همی داشتیسرم را به گردون برافراشتی
رفتی و چون زلف خود در آتشم بگذاشتینام من بر آب چون خط بر سمن بنگاشتی
ای سعد فلک بندگی شاه گرفتیوز دیده و جان خدمت درگاه گرفتی
گر دوست غم دوست بخوردی سره بودیور دشمنییی نیز نکردی سره بودی
خورشید چنان نور ندارد که تو داریناهید چنان سور ندارد که تو داری