دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
سودی همه را مرا زیان خواهی بودآشوب دل و آفت جان خواهی بود
دل در بر من به درد خشنود نبودواندر خم زلف تو که بنمود نبود
افسوس که بخت دل فروزیت نبودجز پرده دری و دیده دوزیت نبود
همراهی عشق هر هوس را مدودبی او سوی جان شدن نفس را مدود
مه باتو تا درون پیرانه رود؟وین پایه جز از من بیمایه رود
یک روز مرا کار به سامان نروددل باز نیاید به من و جان نرود
حالی باری بر آتشم تا چه شودخاک در تست مفرشم تا چه شود
چون باد اگر زخاک سنگم بشودچون آتش اگر ز آب رنگم به شود
خشنود ز بهرام روان محمودمی نازد از او به خلد جان محمود
آن سبزه که از گلت برون می آیدمشکیست که نقش بند خون می آید
در شیوه عشق صبر و زر می بایدآب مژه و خون جگر می باید
در ده قدح درد که در می بایدرنجم چو زتست بیشتر می باید
آتش زده در هجر تو گرمی بایددر خورد درشتی تو نرمی باید
در عشق نماند دیده را جای امیدتا آخر اگر چنین بود وای امید
هر لحظه کنی دلا یکی درد شکاروانگه به هزار محنتم بکشی زار
ای رنگ رخت جامه جادوی بهاراز نقش تو افتاد دلم سوی بهار
خط تو کشیده زهره را نیل ای یارجعد تو نگاشت مشتری را چو نگار
جانا تن نالان که نماندست ببروین یک دل حیران که نماست ببر
دوش آن بت زرین کمر سیمین برمی کرد نیاز بر من از پسته شکر
شبهای وصال ما کجا شد آخروآن عشرت حال ما کجا شد آخر
هر روز ترا یک بدآموز دگرهر لحظه ز تو در دل من سوز دگر
در مجلس خسرو همایون اخترآن طرفگی لاله سر مست نگر
غم گنج نهاده ای چه خواهم دیگراشکم چو گشاده ای چه خواهم دیگر
پیش لب خود یاد شکر هیچ مگیرپایان چو شد این سخن ز سر هیچ مگیر