دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
هر سنگی را که آفتاب از تک و تازپیروزه و لعل کرد در عمر دراز
مهمان من آمده است جانان امروزبا عیش خوشم به روی مهمان امروز
گر صبر نِهای، ای دل پر خون بگریزور خصم نِهای، ای فلک دون بگریز
از درد دل پر غمم ای ماه به ترسوی خفته ز ناله سحرگاه به ترس
سبحان الله در آن جوانی و هوسروز و شبم اندیشه همی بودی و بس
ای دولت حسن تو شده یکصد باش؟تا نام تو بر زبان خلق افتد باش
ای دوست مطیع دشمن هجران باشهمخانه عقل و همنشین جان باش
ای شاه جهان را که خطر نیست ببخشجرم من اگر هست و گر نیست ببخش
دشمن که فتاده است بوصلت هوسشهر لحظه مبادا به طرب دست رسش
شاهنشه را که بخت بادا وطنششد نیک فراموش ز بنده حسنش
ای دل به دل آنچه می کند یار بکشاین بار چنانکه باید این بار بکش
ای دل قدح بلاش چون نوش بکشهو بد به امید روی نیکوش بکش
آیینه بیار است خط چون زنگشدل گشت فراخ از دهان تنگش
هر دم جنگ است با من مسکینشهر لحظه فزون است چو مهرم کینش
ای زلف تر از سوسن و گل مفروشوی سوسنت از آب و گلت از آتش
از خاک درت ساخته ام مفرش خویشبر خیره به باد داده عمر خوش خویش
گه بر رخ آن مهرگیا بازم عشقگه برسر آن زلف دو تا بازم عشق
خواهی که چو بلبل نهدت گفت محلچون باز بدو ز چشم خونین اول
زین یک دو سه پیمانه میازار ای دلگرمی بخرندت نشوی خوار ای دل
چشم از نظری هلاک تو جست ای دلجان دست به خون تو فرو شست ای دل
از علم و عمل چشم و چراغی دارموز خاطر خود شکفته باغی دارم
ای طایفه را چو خویشتن دانستمخون را می و ژاژ را سخن دانستم
ای چرخ فلک قد بخم از زلف توامدر دوخته تا جامه ماتم ز توام
تا از تف سینه قبله زردشتیمدر عشق تو محراب هزار انگشتیم